یه پیامک برام اومده گوش بده، خیلی باحاله:
فلانی اعلام کرده که برق دیگه نمیره، بلکه در شبانه روز فقط 2 ساعت میاد!
پ.ن: اسمایلی سیروس 3*4
یه پیامک برام اومده گوش بده، خیلی باحاله:
فلانی اعلام کرده که برق دیگه نمیره، بلکه در شبانه روز فقط 2 ساعت میاد!
پ.ن: اسمایلی سیروس 3*4
مامان بزرگم گوشاش سنگین شده خیلی...زنگ که میزنیم باهاش صحبت کنیم ما یه چیزی میگیم اون یه چیز دیگه...دلم میسوزه براش!
مامان: سلام مامان(مادر پدرم)
مامان بزرگ: سلام پسرم!
مامان: من عروستم مامان.
مامان بزرگ: خوبی پسرم؟
مامان: مامان جان من عروستم، ویکتوریا!
مامان بزرگ: خوبم پسرم، شکر!
دیگه کم کم باید ass مبارک رو هم بکشیم و دنبال یه باشگاه خوب بگردیم که برم توش و عضو شم و ورزش کنم تا اگه خدا خواست نیم گرم وزن کم کنم.
:( ورون: شنبه بریم واسه ADSL درخواست بدیم اوکی؟
مامان: اول هفته س که!
ورون: یکشنبه میریم خب!
مامان: مگه یکشنبه نمیریم دنبال لباس؟
ورون: دوشنبه دیگه بریم!
مامان: میخوام وقت بگیرم برا تتو!
ورون: سه شنبه میای آیا؟
مامان: توقع داری با اون لبا و چشمای قرمز بیام بیرون؟
تو که با اینترنت و کامپیوتر کار نمیکنی، پول در نمی آری، اینا به چه کارت میان؟ هر هر شب یا فیلم میبینی یا آنلاین میشی با این پسر با اون پسر هر هر خنده راه میندازی می چتی که چی؟ فک میکنی برات نون و آب میشه؟
وضع کارت هم که معلومه، عصرا دو تا کلاس داری و اسمش اینه که میری سرکار! حقوقت ب هدهم نرسیده تمومه..البته 50 تومن در ماه که این حرفا رو نداره!
موبایلهای زهر مار شده ت دائم دستته و داری باهاشون ور میری، معلوم نیس چه غلطی میکنی!
کار خونه م که نمیکنی! نه لباساتو میشوری، نه اتو میکنی نه خونه رو تمیز میکنی! هیچی!
دخترای سن تو شوهر کردن، خونه اداره میکنن، اونوقت تو به هیچ دردی نمیخوری! دختر خانم ز الآن 21 سالشه، درسش تموم شده، کلاس باله میره، لب تاب داره، از 16 سالگی هم دوس پسر داشته، پس تو چرا اینطوری ای؟
دیشب چرا برای برادرت writing ننوشتی؟ تو که خیر سرت بلدی چرا کمک نمیکنی؟ چرا اطلاعاتتو در اختیار بقیه قرار نمیدی هان؟
اینا رو گفت و گفت تا بغض کردم مث میشه و سرم رو انداختم پائین و به این فکر کردم که چرا این لیوان که تو دستمه و دارم فشارش میدم نمیشکنه حداقل؟
دیگه همین دیگه..گفتن نداره اینا البته!
آنلاین شدن و دو سه تا پستی که تو دفترم نوشتم رو پابلیش کردن میمونه برای وقتی که همه جا رو گردگیری کردم و زمین ها رو طی کشیدم! البته اینها کارهایی که همه دخترا انجام میدن اما من نمیکنم!
"زندگی مگه میشه همش فیلم و موزیک و کامپیوتر و اینترنت و کتاب و موبایل و با دوستا بیرون رفتن باشه؟"
مملکت خراب شده ای که توش 45 دقیقه منتظر اتوبوس وایسادم و بعد مجبور شدم با تاکسی مسیر 20 تومنی رو 500 تومن برم! تف!
یه شاگرد دارم، این صورتش یه مشکلی داره! فرض کن یه سطح صاف رو مچاله کنی..برجسته س انگار!
آدم نمیدونه اصن بپرسه؟ نپرسه؟ نرمال باشه؟-سلام پوریا- آنرمال رفتار کنه؟
لیبل-سلام نیوشا-: گه گیجه!
با این وضع بی برقی دو روزه سو تین ابری میپوشم که حداقل یه نفعی داشته باشه این تابستون کوفتی که تموم هم نمیشه!
یکی از سخت ترین کارهایی که باید در طول ترم انجام بدم گفتن سطح شاگرداس! که آی طرف تو ضعیفی و تو خوبی و اینا!
بعد این وسط یکی درسش بده من خودم ناراحت میشم، استرس میگیرم قبل اینکه بش بگم...
حالا اما یکی دو ترمه مغزم به کار افتاده براشون رو کاغذ نت مینویسم میدم دستشون و داد میزنم اعتراض وارد نیس!
نه که همه کارامو گردم و به سرانجام هم رسوندم، فقط مونده برم انقلاب دو سه تا DVD خود آموز اسپانیائی بگیرم و زبان چهارم رو شروع کنم!
من مرده این وقت آزاد خودم هستم!
دوستم که اینجا اسمشو میذاریم تارا از یه پسره پیشنهاد دوستش گرفته و شماره شو داده، اما بعد از 4 روز موبایلش زنگ نخورده!
میگه: ورون میبینی، شانس ندارم! اولش خیلی خوبه ها، خوش شانسم، اما بعد تو مرحله بعدش همه جون هام تموم میشن و دوباره بدشانس میشم!
پ.ن: پسره زنگ زد!
حموم/تیغ کامل/ موچین/اپی لیدی/ لنز/ مرطوب کننده/ موس/ ژل/آرایش/ گوشواره/گردنبند/دستبند/لاک/لباس/مانتو/کفش/کیف/روسری/خدافظ خونه!
اریک: ورون بیا شمعا رو بگیر!
ورون: چیزی نگفت آقا بقالی؟
اریک: چرا گفت به ورون خیلی سلام برسون!
یکی از مواردی که همیشه خدا توی To Do List من بوده و هرگز تغییر نکرده این بوده:
رژیم، ورزش، لاغری!
خب شماها که تا ی باد بهتون میخوره سردیتون میکنه خیلی بیجا میکنین میشینین جلو پنجره میشینین و زرت هم می بندینش!
گاهی وقتا، بدون اراده مودی میشی! اولش ناراحت و فحشون( یعنی در حال فحش دادن) و عصبانی و اینایی، بعد یه تلفن، یه اس ام اس، یه پست، یه کاغذ، یه کتاب، یه یادگار، یه چیزی از اون مود درت میاره و خوش میشی، آروم میشی!
دیدی بعضی وقتا حوصله نداری و رو مود نیستی و حالت خوب نیس از همه طرف برات میباره؟
بیشتر این اوقات هم وقتائیکه پ تایمته!
حالا برا من از در، دیوار، آسمون، اینطرف، اونطرف و از همه جا میباره...
Candy برای من هیچی نداشت! رو دور تند تماشاش کردم البته!
احتمالن باید آروم نگاش میکردم و میفهمیدم داستان چیه و چی میخواد بگه....اما نمیتوستم واقعا آروم ببینمش!
از اعتیاد هم میترسم هم بدم میاد هم چندشم میشه! چه برسه به اینکه اون معتاده الآن مرده و با دونستن این موضوع نشستم پاش!

رفتيم از بگير ببر دو تا هات داگ پنير گرفتيم و اومديم تو ماشين که بخوريم. منم آروم نمي شدم، هي مي پرسيدم مامانم چي گفت؟ جريان چيه؟ کوين م به روي خودش نمي آوردف انقدر آروم و خونسرد ساندويچشو ميخورد که دلم ميخواست خفه ش کنم. آخرش با دست اشاره کرد که ساکت!
بسه بکي جان! فکت درد نگرفت؟ هات داگ تو بخور برات ميگم جريان چيه! حيف وقت نشد از هاسميک خانوم بپرسم چند ماهه به دنيا اومدي..
چپ چپ نگاش کردم که گفت:
غلط کردم زن، ببخشيد خب!
خنده م گرفت! اونم انگار گل از گلش بشکفه:
اي جان! خنده تو نديده بودم دو روز بود داشتم مي مردم به خدا! بخند دختر جان!!
موبايلش زنگ خورد، شماره رو نگاه کرد و يه ببخشيد گفت و از ماشين پياده شد.. مي ديدمش داشت حرف ميزد و منو نگاه مي کرد، بعضي وقتام سرشو تکون مي داد يا از تعجب چشماش گرد مي شد! تا اون بياد منم ساندويچمو خوردم و سوار شد راه افتاديم!
باز پرسيدم جريان چيه، ولي چيزي نگفت! تا رفت جلوي يه آزانس هواپيمايي نگه داشت.. بهم گفت بمون تا بيام! وقتي م که برگشت دو تا بليط دستش بود..
جريان چيه کوين؟ براي کيه اينا؟
کوين: اندازه نيم ساعتم که صبر کني ميگم بهت! الآنم يه خبر خوب دارم برات! اگه گفتي؟
من: چيه؟ حدس زدنم ضعيفه!
کوين: واسه همين خنگيته که دوستت دارم ديگه!! کارت رديف شد..تو همون شرکته! از صب ميري تا تقريبا 2..حقوق کامل ميگيري، بيمه ميشي، در ضمن اين حقوق کامل خيلي ه ها! وايه خودش کلي پوله! اما يادت نره که کاراتو براي من و ارژن و امد همچنان بايد ببري! براي اون دو تا به چش خواهري کار کن! برا من انگار کن واسه شوهرته!
يکي زدم تو پهلوش که تسليم شد:
زن جان، غلط کردم! ميگم زن جان، بيا بريم زنجان! بليط گرفتم ها!
خنديدم..اين روي کوين رو هيچوقت نديده بودم!
بقيه راه رو هيچي نگفتيم تا رسيديم به بيمارستان..ماتم برد:
ما که تازه اينجا بوديم، چرا دوباره اومدي؟
کوين: مگه نميخواي بفهمي بليط برا چيه؟
من: چه ربطي داره به بيمارستان آخه؟!
کوين: صب کن تا برگردم، خودت ميفهمي!
رفت تو بيمارستان و دو دقيقه بعد با مامانم برگشت. مامان خوشحال به نظر مي رسيد.من، اما، اضطراب داشتم!
سلام مامان، خوبي؟ بابا خوبه؟
مامان: سلام عزيزم، من که خوبم، باباتم وقتي رفتيم خوب ميشه!
من: کجا رفتيم؟ اين بليطا دست تو چه ميکنه؟
مامان: من و بابات داريم ميريم فرانسه! ترتيب همه چي رو کوين داده.
کوين: من که کاري نکردم، برا زنم بوده ديگه!
مامانم زد زير خنده! خوشحال شدم که داره ميخنده..
حالا چرا فرانسه؟ مطمئني که اونجا خوبه؟
کوين: يه دوست دارم، اونجاس، دکتر جراح ه! بهش که گفتم جريان چيه و پرونده باباتو فکس کردم گفت يه لحظه هم صبر نکنين، بيارينش! همه کارا انجام شده! فقط مامانت آماده شن، باباتم با آمبولانس ميبرن تا هواپيما، اونجام براش آماده شده س! نگران نباش!
فقط تونستم سرمو تکون بدم، بابامو خيلي دوست داشتم! حاضر بودم همه کاري بکنم براش..حالا که امکان معالجه تو فرانسه جور شده بود خيلي خوشحال بودم!
بقيه کارا سريع اتفاق افتاد! مامان و بابا ظرف سه روز راهي شدن..منم تو خونه خودمون موندم و کارمو شروع کردم!
تقريبا هرروز کوين رو ميديدم، نميذاشت احساس تنهايي کنم! داشت باورم ميشد که شوهرمه!
تقريبا 1 هفته از رفتن مامان و بابا ميگذشت که تلفن زنگ زد:
بله؟ بفرمائيد؟
مامان: بکي سلام، چطوري؟ خوبي قربونت برم؟
من: ماماني جونم سلام، خوبم من، تو خوبي؟ بابا بهتره؟
مامان: وضع جسمي من که خوبه! اما روحي نه! بکي بدجور گير افتاديم، پول ميخوان اينجا! مام هيچي نداريم..
من: يعني چي؟ مگه دوست کوين اونجا نيس؟ خود کوين مگه پول نداده؟
مامان: دوست کوين اينجاس اما قانون بيمارستانه، نميتونه کاري بکنه! در ضمن، کوين هيچ وظيفه اي در قبال ما نداره که پول بده، فکر کنم اينو بدوني!
من: بله ميدونم، اما چجوري ميگفت همه چي حل شده وقتي حل نشده؟ باشه مامان جان! شماره حساب بيمارستان رو بده، يه سري طرح ميفروشم ميفرستم براتون!
مامان: به کوين چيزي نگي ها ! يادداشت کن..
شماره حساب رو داد و قطع کردم! بعدشم زود لباس پوشيدم و طرحامو بردم ارژن، يه مقدار پول دستم اومد، باز بد نبود! همون موقع به حساب بيمارستان واريز کردم و فيش رو برشون فکس کردم! خدا خدا مي کردم که کافي باشه!
وقتي برگشتم خونه سوگل رو دم در منتظر ديدم:
تو خجالت نميکشي؟ نه تو دختره وقيح آب نميشي بري زمين؟ من الآن 1 ساعته اينجا منتظرم! نه تو واقعا روت ميشه منو نگاه کني؟!
من: خب تو خنگي به من چه؟! زنگ ميزدي ببيني کجام، مي اومدي دنبالم که علاف م نشي!
سوگل: نه ديگه اين واقعا به ذهنم نرسيده بود! حالا غذا چي داري؟
من: مگه ناهار نخوردي؟ من چيزي ندارم تو خونه! برو يه پيتزا بگير بيار!
سوگل: ميترسي قبض تلفن زياد بياد نميگي بيا از خونه زنگ بزن بيارن؟! وقيح!
من: اي بابا، خب بيا از خونه زنگ بزن! انگار مثلا چي ميشه؟
تو اين کل کل کردنا رفتيم تو خونه! طبق معمول دسته گل به آب داده بود:
بکي حالا چيکار کنم؟! اصلا نفهميدم چيکار دارم ميکنم، دستمو بردم عقب يکي خوابوندم تو گوشش! تقصير خودش بود پسره وقيح! به من ميگفت پاشو بيا خونه ما! توام که منو ميشناسي..دختر سر به زيري م! اما دلم سوخت براش! بيشعور لپش قرمز شد! الهي بميرم براش خب گناه داشت، بچه م خيلي نازه آخه! اين دل صاب مرده مو چيکار کنم خب دوسش دارم آخه! اما آشغال هي خر خودشو سوار بود، ميگفت بيا خونه مون، ميخوام با مامان اينا آشنا شي! فک کرد من خر ميشم..اما من بيدي نيستم که با اين بادا بلرزم!
ريز ريز ميخنديدم که موبايلش زنگ خورد، شماره رو که نگاه کرد دست و پاشو گم کرد:
بکي کسري س، چي بگم الآن بهش؟ معذرت بخوام؟
شونه بالا انداختم! دوست نداشتم دخالت کنم! معتقدم آدم خودش بايد مشکلاتشو حل کنه!
سوگل رفت تو اتاق که صحبت کنه، منم زنگ زدم به کوين:
سلام، خسته نباشي، چطوري؟
کوين: به سلام، زنم! خوبي؟ خوشي؟
من: آره، کوين طرحا آماده س بيارم الآن؟!
کوين: واسه همين زنگ زدي؟
معلوم بود ناراحت شده..کلي زبون ريختم تا از دلش در اومد! بعدم طرحا رو بردم براش و به بهونه سوگل برگشتم خونه! تا صب کار کردم و طرح زدم! اما احساس ميکردم که پول اين کارا کم ميشه و مامان اينا باز احتياج پيدا ميکنن..
ديگه صبا کارم شده بود شرکت رفتن، عصرام تو خونه و تا صب کار کردم رو طرحا! سهيل هم بهم طراحي صفحات وب و يه سري چيزاي ديگه ياد داده بود و خودش برام کار پيدا ميکرد، اونم پولش بد نبود!
براي کوين طرح ميزدم و سر هفته تحويل ميدادم، براي شرکتاي ديگه زود به زود طرح ميدادم! اما بهترين کارام و به قول خود کوين آس کارام مال خودش بود!!
خورد خورد به مامان پول ميفرستادم، حال بابا هم رو به بهبود بود!
اوضاع همينطوري پيش رفت تا اينکه يه روز کوين زنگ زد:
بکي، آماده باش ميام دنبالت!
صداش به طرز وحشتناکي عصباني بود و مي لرزيد! خيلي ترسيدم!
چي شده؟ اتفاقي افتاده؟
کوين: سوال نباشه! 5 دقيقه ديگه دم درم! بوق زدم بدو بيا!
مهلت نداد چيزي بگم، سريع قطع کرد...خيلي تعجب کرده بودم، يعني چيکارم داشت؟
ادامه دارد!