شنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۷

Համար 9

یه پیامک برام اومده گوش بده، خیلی باحاله:

فلانی اعلام کرده که برق دیگه نمیره، بلکه در شبانه روز فقط 2 ساعت میاد!

 

پ.ن: اسمایلی سیروس 3*4

Համար 8

ساقه طلایی=خاک اره

ورون خاک اره به دست=ورونیک تصمیم میگیرد لاغر شود!

Համար 7

Poeple stand under my uNbrellla, ela ela ela

Համար 6

مامان بزرگم گوشاش سنگین شده خیلی...زنگ که میزنیم باهاش صحبت کنیم ما یه چیزی میگیم اون یه چیز دیگه...دلم میسوزه براش!

مامان: سلام مامان(مادر پدرم)

مامان بزرگ: سلام پسرم!

مامان: من عروستم مامان.

مامان بزرگ: خوبی پسرم؟

مامان: مامان جان من عروستم، ویکتوریا!

مامان بزرگ: خوبم پسرم، شکر!

Համար 5

ببین محترم جان، اگ فکری تو سرته و دلت منو میخواد لطفا پا پیش بذار قبل از اینکه دیر بشه!

Համար 4

دیگه کم کم باید ass مبارک رو هم بکشیم و دنبال یه باشگاه خوب بگردیم که برم توش و عضو شم و ورزش کنم تا اگه خدا خواست نیم گرم وزن کم کنم.

Համար 3

:( ورون: شنبه بریم واسه ADSL درخواست بدیم اوکی؟

مامان: اول هفته س که!

ورون: یکشنبه میریم خب!

مامان: مگه یکشنبه نمیریم دنبال لباس؟

ورون: دوشنبه دیگه بریم!

مامان: میخوام وقت بگیرم برا تتو!

ورون: سه شنبه میای آیا؟

مامان: توقع داری با اون لبا و چشمای قرمز بیام بیرون؟

Համար 2

چشمام هر روز میره برا خواب....هر روز..هر روز..

Համար 1

این بچه مدرسه ای ها رو میبینم بعد مدرسه ناخوناشونو بلند میکنن ناخودآگاه هی لبخند میزنم!

شنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۷

گفت بی گو

تو که با اینترنت و کامپیوتر کار نمیکنی، پول در نمی آری، اینا به چه کارت میان؟ هر هر شب یا فیلم میبینی یا آنلاین میشی با این پسر با اون پسر هر هر خنده راه میندازی می چتی که چی؟ فک میکنی برات نون و آب میشه؟

وضع کارت هم که معلومه، عصرا دو تا کلاس داری و اسمش اینه که میری سرکار! حقوقت ب هدهم نرسیده تمومه..البته 50 تومن در ماه که این حرفا رو نداره!

موبایلهای زهر مار شده ت دائم دستته و داری باهاشون ور میری، معلوم نیس چه غلطی میکنی!

کار خونه م که نمیکنی! نه لباساتو میشوری، نه اتو میکنی نه خونه رو تمیز میکنی! هیچی!

دخترای سن تو شوهر کردن، خونه اداره میکنن، اونوقت تو به هیچ دردی نمیخوری! دختر خانم ز الآن 21 سالشه، درسش تموم شده، کلاس باله میره، لب تاب داره، از 16 سالگی هم دوس پسر داشته، پس تو چرا اینطوری ای؟

دیشب چرا برای برادرت writing ننوشتی؟ تو که خیر سرت بلدی چرا کمک نمیکنی؟ چرا اطلاعاتتو در اختیار بقیه قرار نمیدی هان؟

 

اینا رو گفت و گفت تا بغض کردم مث میشه و سرم رو انداختم پائین و به این فکر کردم که چرا این لیوان که تو دستمه و دارم فشارش میدم نمیشکنه حداقل؟

دیگه همین دیگه..گفتن نداره اینا البته!

آنلاین شدن و دو سه تا پستی که تو دفترم نوشتم رو پابلیش کردن میمونه برای  وقتی که همه جا رو گردگیری کردم و زمین ها رو طی کشیدم! البته اینها کارهایی که همه دخترا انجام میدن اما من نمیکنم!

"زندگی مگه میشه همش فیلم و موزیک و کامپیوتر و اینترنت و کتاب و موبایل و با دوستا بیرون رفتن باشه؟"

تف

مملکت خراب شده ای که توش 45 دقیقه منتظر اتوبوس وایسادم و بعد مجبور شدم با تاکسی مسیر 20 تومنی رو 500 تومن برم! تف!

انخده

انخد-سلام روانپریش- دلیل دارم واسه گریه کردن که نمیدونم از کدومشون شروع کنم.

چی؟

یه شاگرد دارم، این صورتش یه مشکلی داره! فرض کن یه سطح صاف رو مچاله کنی..برجسته س انگار!

آدم نمیدونه اصن بپرسه؟ نپرسه؟ نرمال باشه؟-سلام پوریا- آنرمال رفتار کنه؟

لیبل-سلام نیوشا-: گه گیجه!

منافع فیزیکی

با این وضع بی برقی دو روزه سو تین ابری میپوشم که حداقل یه نفعی داشته باشه این تابستون کوفتی که تموم هم نمیشه!

LI

یکی از سخت ترین کارهایی که باید در طول ترم انجام بدم گفتن سطح شاگرداس! که آی طرف تو ضعیفی و تو خوبی و اینا!

بعد این وسط یکی درسش بده من خودم ناراحت میشم، استرس میگیرم قبل اینکه بش بگم...

حالا اما یکی دو ترمه مغزم به کار افتاده براشون رو کاغذ نت مینویسم میدم دستشون و داد میزنم اعتراض وارد نیس!

اوقات فراغت

نه که همه کارامو گردم و به سرانجام هم رسوندم، فقط مونده برم انقلاب دو سه تا DVD خود آموز اسپانیائی بگیرم و زبان چهارم رو شروع کنم!

من مرده این وقت آزاد خودم هستم!

بازی

دوستم که اینجا اسمشو میذاریم تارا از یه پسره پیشنهاد دوستش گرفته و شماره شو داده، اما بعد از 4 روز موبایلش زنگ نخورده!

میگه: ورون میبینی، شانس ندارم! اولش خیلی خوبه ها، خوش شانسم، اما بعد تو مرحله بعدش همه جون هام تموم میشن و دوباره بدشانس میشم!

 

پ.ن: پسره زنگ زد!

طاق باز دراز می کشم و چشامو میدوزم به دعایی که از دیوار ترک خورده اتاق آویزونه، آروم میخونمش و چشمام میسوزه!







پ.ن: دوربین موبایل کیفیت نداره!

نامزدی

حموم/تیغ کامل/ موچین/اپی لیدی/ لنز/ مرطوب کننده/ موس/ ژل/آرایش/ گوشواره/گردنبند/دستبند/لاک/لباس/مانتو/کفش/کیف/روسری/خدافظ خونه!

برق نداشتگی

اریک: ورون بیا شمعا رو بگیر!

ورون: چیزی نگفت آقا بقالی؟

اریک: چرا گفت به ورون خیلی سلام برسون!

اراده

یکی از مواردی که همیشه خدا توی To Do List من بوده و هرگز تغییر نکرده این بوده:

رژیم، ورزش، لاغری!

جمعه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۷

Q.

یه سوال دارم و خیلی احتیاج به جوابش دارم:

شما قبلا تو روابطی بودید که توش ضرر نکردید و با هیچ کدوم از اون آدما دیگه هیچ رابطه ای ندارید و احتمال اینکه ببینید همدیگه رو به 2 درصد میرسه!
حالا میخواید وارد یه رابطه جدید بشید که قراره ادامه پیدا کنه و جدی تر بشه و اینا!

سوالم اینه: آیا به این آدم جدید راجع به روابط قدیم حرفی میزنید و بهش اطمینان میدید که گذشته و تکرار نمیشه یا اصلا بهش نمیگید؟

میدونم سوالم رو بد مطرح کردم اما بلد نیستم طور دیگه ای بگم!

اتوبوس سواری 2

خب شماها که تا ی باد بهتون میخوره سردیتون میکنه خیلی بیجا میکنین میشینین جلو پنجره میشینین و زرت هم می بندینش!

خدا

آره اشکالی نداره، خدا بزرگه....

خدا بزرگه....

الآن 6 ماهه که خدا بزرگه!!!

بازی کارتی من

و چه بذتی داره بازی کارتی رو کشف بکنی که زیاد طول بکشه و سخت بشه برنده شد!

توئیتر

دارم حرف میزنم....

 

پ.ن: با دیوار!

مودی!

گاهی وقتا، بدون اراده مودی میشی! اولش ناراحت و فحشون( یعنی در حال فحش دادن) و عصبانی و اینایی، بعد یه تلفن، یه اس ام اس، یه پست، یه کاغذ، یه کتاب، یه یادگار، یه چیزی از اون مود درت میاره و خوش میشی، آروم میشی!

ضدحال

دیدی بعضی وقتا حوصله نداری و رو مود نیستی و حالت خوب نیس از همه طرف برات میباره؟

بیشتر این اوقات هم وقتائیکه پ تایمته!

حالا برا من از در، دیوار، آسمون، اینطرف، اونطرف و از همه جا میباره...

On your shoulder

Do you see the world through your troubled eyes?

 

James Blunt- Cry-Back to Bedlam

نصیحت

فرزندان خود را مجبور نکنید کاری بکنند که مایل به انجامش نیستند!

Candy

Candy برای من هیچی نداشت! رو دور تند تماشاش کردم البته!

احتمالن باید آروم نگاش میکردم و میفهمیدم داستان چیه و چی میخواد بگه....اما نمیتوستم واقعا آروم ببینمش!

از اعتیاد هم میترسم هم بدم میاد هم چندشم میشه! چه برسه به اینکه اون معتاده الآن مرده و با دونستن این موضوع نشستم پاش!

شنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۷

1

ثبت:
دوباره برگشتم به بلاگر محبوب و دوس داشتنی! وردپرس زیادی یوغور ه! دوس ندارمش..

ثبت:
روز جدیدی از زندگی رو شروع میکنم و میرم که فقط خوش باشم!

شنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۷

از نمایشگاه کتاب چی بخرم ؟؟

دوشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۷

اریک دوس داری این آقاهه که امروز من بسته رو دادم دستش که بده دستت رو به من معرفی کنی؟ شاید فرجی شد ها!


پ.ن: آقاهه یه تیکه ماه بود، خیلی خودمو کنترل کردم که بهش شماره ندادم ها!
پ.ن2: اریک میگه دوس دختر هم نداره!
جواهرات از بدنش آویزونه، بدنش پر پیچ و خم نا میزونه....
اوف ترکونده تیریپ لباس بالاس!





پ.ن: من عااااااااااااااااااااشخ اینام!

یکشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۷

زنه کالسکه بچه شو برد تو مغازه و ب یه حالت گناهکارانه پرسید: میتونم بیارمش تو؟

خب احمق بچه ته! حیوون که نیس اینطوری میگی...وسط خیابون ولش کنی بهتره یا ببری تو مغازه؟
- مسعود ریزه س!
+مسعود؟ اون دور کمرش 44 ه!

شنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۷

خدایی من چی می نویسم که بعد رفتم این تو و دنبال اسم بلاگم میگشتم!!!
الکی خوشم دیگه!

اما الیزه هس! کلی ذوق کردم! تراموا ام هس! ایول!
باید سعی کرد تو خونه زیاد حرف نزد، آفتابی نشد و نپلکید!
برای دسشویی رفتن ههم باید حساب پس بدی!

آدم که عاشق میشه هی گریه میکنه؟
یا فقط من اینطوریم؟

جمعه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۷

دلم برای اینجا تنگ شده بود! این دشبورد دوس داشتنی!!!
عااااااااااااشخخخخخخخختم بلاگر!!



پ.ن: راستی...هایده رو عشق است! تا همیشه!

چهارشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۶

خداحافظ وردپرس..سلام بلاگر خودم

جمعه، تیر ۲۲، ۱۳۸۶

یکشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۶

امروز از ونک میخواستم گل بگیرم..گرون بود خب..میگغت 5 تومن..4 تومن دادم و هی به فروشنده گفتم ندارم آقا به خدا تازه کفش خریدم ندارم...

یه پسره و دوستش داشتن رد میشدن خیلی ریلکس یکیشون به من گفت: گدا!

سر تا پاشو میزدی دو هزار تومن نمی ارزید..اونوقت به منی که 3 ملیون قیمتم بود میگفت گدا...احمق بیشعور کثافت!!!

پ.ن: از بلاگر دارم میرم..یا میرم بلاگفا یا وردپرس...ما خودمونو کشتیم که یکی دات کام بکنه مارو..کسی به روش نیاورد....

پنجشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۶

خدا..به من یه خونه ی خیلی کثیف بده..اما خالی از حشره و حیوون و اینا!!!
همراه با یک شوهر دوس داشتنی..
مقادیری رنگ!
پول بسیار زیاد....
دلم میخواد خانوم خونه بشم!

چهارشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۶

یعنی من یه حرف میزنم...هزار جور برداشت میشه!!!

اصلا کی گفت گوشی رو واسه خودم میخوام؟
کی گفت میخوام بخرم؟!

بابا اریک 8800 داره الآن یه مشکلی پیش اومده احتیاج داره...

حالا هی بگین تو که گوشی داری و تازه هدیه گرفتی!!!!

دوشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۶

این بلاگر علنا منو رسما همه کار کرد!!! بسیار رو نرو بنده می باشد!!!

جنابان...همگی..کسی نوکیا 8800 داره که بتونه یه روز به بنده قرض بده؟!

شنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۶

یکی از شاگردام امروز گفت:
با برادر زاده من ازداج میکنی بری آمریکا؟ اسمش دیوید ه..

شکه شدم هم سر جریان اینطور خواستگاری کردن..هم سر اسم دیوید...

بهش گفتم ترجیح میدم همسرم ارمنی باشه!

بعد یکی دیگه از شاگردارو جور کردیم!

چهارشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۶

نکاتي چند در باب خريداري مانتو
  1. فقط از هفت تير و مرکز خريد هاي معتبر خريداري کنيد.
  2. گول چرب زبوني فروشنده رو که ميگه الآن اين 38 ه اما به شما که 40 اين ميخوره، رو نخوريد.
  3. تا ميتونيد تخفيف بگيريد...دوخت يه مانتو 3 تومن هم در نمياد!!!
  4. هيچوقت سفارش نديد تا بياره...همون موقع اگه داشت بخريد!
  5. !هيچوقت بيعانه نديد
  6. تحت هيچ شرايطي نذاريد فروشنده بياد داخل اتاق پرو يا دست بزنه با مانتويي که تن شماس که بگه اينجاشو ميشه درس کرد
  7. سعي کنيد تا حد امکان تنها خريد نريد
  8. خوب وارسيش کنيد که مشکلي نداشته باشه سوراخ نباشه
  9. اول سر قيمت توافق کنيد که بعد چشمتون روش نمونه
  10. اگه با وزن و هيکلتون مث من مشکل داريد در يه روز کاملا شاد که سر حاليد بريد خريد
پ.ن: واقعا با 7 تا کامنت من بيام اينجا چي بگم؟
پ.ن.2: نت بنده باز تحريم شده...شايد کم بيام !!!

دوشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۶

خب من خل شدم به سلامتی دوباره....

اولا که یه آدم پایه پیدا شه یه قالب خیلی ساده برا بلاگر برام بسازه..اولشم بهم آفی ایمیلی چیزی بده که بگم چه کنه!

دوم اینکه زده به سرم کامنتامو یه مدت ور دارم..تنبلی میکنم هی کامنت بدم واسه بقیه..بعد دلم میسوزه که یکی میاد کگامنت میده اما من جواب نمیدم و کامنت برا خودش نمیدم...
ناگفته نمونه که خداروشاهد میگیرم همه بلاگای پینگ شده لیستم رو هر روز میخونم!!!

دیدین این ملت رو...طرف بعد از ان سال حقوقش شونصد برابر شده..مثلا هزار برابر من تازه استخدام شده میگیره..بعد یه روز حقوقش دیر میشه میگه آخه پول ندارم برم کفش بگیرم بدین حقوقارو....!

شنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۶

الآن دلم میخواد یکی و بزنم...لت و پار کنم..فحش بدم..یه دنیا م الآن بغض و گریه دارم...

الهی کور شه اونی که منو چش زد!
عطف به اون پستی که راجع به تولدم بود...
مرسی از تبریکات انگشت یک دست شمار و هدایایی که کسی نداد!!!

پنجشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۶

گریه کردم امروز..امروز از دیدن هدیه اریک یهو بغض کردم و بغضم ترکید و گریه کردم..

مرسی اریک..دوستت دارم یه دنیا!

چهارشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۶

ورون: بابا من نمیام عروسی..
بابا: چراااااا؟
ورون: چونکه دلیلی نداری بیام عروسی این پسر گامبالو ه که 100 ساله ندیدمش اصلا..ما کجا رفت و آمد خانوادگی داریم با اونا؟!
بابا: دلیل نمیشه...ما میریم..به این همسایه اعتمادی نیس..نمیشه تنها بمونی...
ورون: من نمیام..خفه میشم تو خونه اما نمیام!!!
بابا: ای بابا...بیا دیگه عمه ت اینا م از اصفهن میان..بیا نرقص..فقط بشین بعد برو شام بخور...
ورون: من عروسی بیا نیستم!!!
بابا: الحق که مث عمه ت یه دنده و لجبازی!!!

سه‌شنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۶

دیشب اریک نیومد خونه.. و وقتی اومد خونی مالی اومد!!

با دوستش رفته بوده بیرون..طرفای پارک وی دو تا ماشین میان دو طرفشونو میگیرن..اینام هی سرعت کم میکنن و لاین عوض میکنن که اونا گم شن ..یکی از ماشینا میره اما اون یکی جلو ماشین اریک یهو میزنه رو ترمز..
پیاده میشن(دو تا بودن) میان دم ماشین اریک..به اریک و دوستش هر چی از دهنشون در میاد میگن..خواهر و مادر و جد و خاله و عمه و بابا و عمو و همه و همه.. خلاصه کم نمیارن..
اریک و دوستش که همکارش هم از پیاده میشن و با اینا درگیر میشن.. این میزنه اون میزنه..ماشین گشت هم میرسه میبرتشون کلانتری..
شکایت میکنن اریک و دوستش..اون دو تا الدنگ هم مست بودن و پرونده شون هم سیاه بوده..
بعد تو کلانتری پارتی پیدا میکنن که این مست بودنشونو ماست مالی کنه..
یه کم که میگذره اریک به دوستش میگه اینا که پرونده شون سیاهه..دردسر درس نکنیم واسه خودمون..صرف نظر کنیم از شکایت بریم خونه..اینا شکایتشونو پس میگیرن و میان که بیان خونه..تو راه زنگ میزنن از کلانتری که پسره که مست بوده خودکشی کرده جلو در بیمارستان..این بیچاره ها هم میرن اینو ببرن کسری..که قبول نکرده..میبرن پاستوراونا شستشو میدن معده شو بعد میگن ببرین لقمان..تا زنگ میزنن به مامان و دوس دختر این پسره و بعد از اینکه یه فصل اریک تیغ زده میشه میتونه بیاد خونه!

گردنبند های اریک که پاره شده معلوم نیس کجاس..میگه شانس آوردم اون انگشتره از دستم در نیومد! جفت پاهاش کبود شده و درد میکنه..لب و دهنش هم از بیرون هم از تو پاره شده..گردنش همش جای ناخونه...دماغشم که ضربه بدی خورده( اون دماغشو یه بار به خاطر شکستگی جراحی کرده) ..
و خب اینجا ایران هس و خیلی امنیت هست!!!

دوشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۶

از این حرکت که مثلا یه بلاگر الف به خاطر اینکه امروز از بلاگر ب کامنت نداشته نمیره امروز به بلاگ ب سر بزنه...بدم میاااااد! متنفرم اصلا!!!!
بابا اگه تو بلاگ رو دوس داری که هر روز که نه حالا مثلا هر وقت اومدی میری چگ میکنی کامنت میدی...!!!

شنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۶

یادم نمیاد شماره هیچکی و انقد راحت پاک کرده باشم و خاطره هاشو اینقد زود تو سطل آشغال ریخته باشم!


جمعه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۶

اریک: از خودم بدم میاد..
من و مامی: چراااااااا؟
اریک: چون که عرق کردم و تی شرتم چسبیده به تنم!
ورون: خب دلت آب..من بلیزم چسبونه..!

پنجشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۶

مامان جان، میدونی نرو(به کسر ن) چیه؟ بهش عصب و اعصاب اینام میگن...خب؟
حالا که میدونی لطف کن پاتو از روش بردار...

سه‌شنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۶

دختره 3 ساله رو ساعت 3 تو اون خلوتی میفرستن بره آشغال بندازه تو این سطل گنده ها!!!

بعد فردا پس فردا میگن دیدی...بچه مونو دزدیدن یا ورداشتن بهش تجاوز کردن...
خب د آخه دیواانه خودت کدوم گوری بودی؟!

دوشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۶

به دعوت دوست خیلی گلم جناب وقایع نگاری میخوام با تاخیر از تاثیرگذارترین ها بنویسم...
مسلما مادرم، پدرم، برادرم، عمه هایم، عمویی که وصفش رو شنیدید، مامان بزرگ و بابابزرگ همه و همه تاثیر داشتن..

تقریبا پنجم دبستان بودم..از طریق اریک با یه پسری آشنا شدم..اون فک کنم یه سال از من بزرگتر بود..خوشگل بود..ناز و دوس داشتنی..
یه روز که کنار هم نشسته بودیم..رفت ساندویچ خرید و اومد و با ظلومیت و عشق خاصی بهم تعارف کرد..این حرکتش هنوز جلوی چشمامه..
بعد از یه مدت دیگه رابطه مون کم شد تا الآن که اصلا سلام هم نمیگیم..همچنان خوشگل و نازه..قد بلندی داره و خوش تیپه..تو بیلیارد هم رقیب نداره!

معلم زبانم تو موسسه کیش..خانومی بود با موهای بور و اکسنت فوق العاده آمریکایی..عاشقش بودم به معنای کلمه..بهم گفت برو دوباره مصاحبه کن و وقتی رفتم 6 ترم بالاتر نشستم..بعد از یک سال دوبار سر کلاسش بودم، وقتی سلام کرد دست چپشو نشون داد و گفت ازدواج کردم...خیلی دوستش دارم!

یه اتفاق تاثیر گذار: دوم دبیرستان که بودم..من و دوستم رو به جرم همجنس بازی بردن دفتر مدرسه و زنگ زدن به مادرهامون..من اون موقع اصلا نمیدونستم همجنس بازی چیه..مامانم تا یک هفته بهم شک داشت!!

این دیوید بی عاطفه هم تاثیر زیادی داشته تو زندگی من!!

همین دیگه..همه به نوعی تاثیر داشتن..یادم نمیاد شخص یا چیز خاصی رو!

یکشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۶

پریشب که دراز کشیده بودم بخوابم..حالا خوابمم نمیبرد..فرداشم امتحان داشتم بسیارم سخت بود!

یه لحظه وقتی چشمم به دعا و صلیب روی دیوار افتاد، یه چیزی بهم گفت صبح رو نمیبینم..
یه چیزی بهم گفت میمیرم..

این احساس انقد واقعی بود که نمیتونم توصیفش کنم..

نترسیدم..اما دلم نمیخواست..گفتم خدا، من هنوز کار دارم..بذار بمونم..بعدش نوکرتم هستم...

یه کم که گذشت فهمیدم که رفتنی نیستم..لااقل اون موقع نبودم..اما به زودی میرم...


جمعه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۶

یه اکانت گرفتم نمیتونم اصلا باهاش هیچکاری بکنم...علنا به درد چت میخوره...
به جون شما این وضع تکنولوژی نیس به خدا!!!

میخونم بلاگارو..اما کامنت فعلا طلبتون تا بیام از دلتون در بیارم!!!

شاگردمم بی سلیقه بیچاره لطف کرده بهم..عکسیه بی کیفیت ه اونم از موبایلمه....وگرنه کفشه خوشگله!!

تاپ هم نمیشه!! انصاف دارم!

راستی یه خواب باحال دیدم..
تو یه ماشین قدیمی بودیم مث فورد موستانگ و اینا..
من بودم و یه پسره مو بور.. بعد بنده در کمال ناباوری دستمو بردم زیر بغلش و بازوشو گرفتم و فشار دادم ..
اون از این حرکت لذت برد..منم از لذت اون لذت بردم!!!

تعبیرش چیه؟!

پنجشنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۶


پست 150 ه این...ماشالله به ورون که اکثر پستاشم بی مزه بودن!!!

یه جفت آل ستار شاگردم برام سوغات آورده...باید تاپ ستیودنت بشه؟!

دوشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۶

همسایه طبقه پایینی..یه خانواده ن..یه زن و شوهر و دو تا بچه...
بچه ها که فقط سر و صدا میکنن...
مامانه که یونیسف کار میکنه..رفتار با بچه بلد نیس...بیشتر اونا جیغ میکشه..
همشم هی در رو میکوبونن !

از همه بدتر شوهره س که آشغاله...
معتاد هس..مست میکنه زیاد..بد دهن هس..هیز هس..کثافت هس!!!
من به شخصه ازش میترسم..یعنی هر وقت دم دره یا تو راه پله س من آفتابی نمیشم..میترسم یهو بگیره یه کاری بکنه..کنترل نداره آشغال!!

هر چند وقت یه بار که معمولا میشه یه روز در میون، صدای ضبط رو تا ته بلند میکنه!
بعدشم یا مس میکنه یا مواد میپزنه!
براشم فرقی نداره کی باشه..شب..صب..نصف شب...
آدما براش هیچ ن..فحش میده..صداشو بلند میکنه..کاری نداره کی جلوش وایساده!!!

حالا دو سه روز پیش باز ما مجبور شدیم آهنگای جلال همتی و جواد یساری و نمیدونم کی و کی رو حفظ کنیم..
صدا رو بلند کرده بود..از حدود 4 بعدازظهر تاصب روز بعد..
دیدیم کاری نمیکنه..فک کردیم مرده خبر مرگش!
من گفتم زنگ بزنیم 110 بگیم بیاد..بابام هی گفت نه بابا همسایه س بالاخره..مام که ماهواره اینا هس خونه مون..
زنگ زدیم جواب نداد..در زدیم جواب نداد..
زنگ زدیم چند تا از فامیلاشون اومدن و به زور درو وا کردن دیدیم نه نیس خود انترش..خاموش کردن رفتن!
تا اینکه امروز اومده میگه شما خبر دارین درو وا کردن..مام گفتیم آره!!
برگشت گفت هیچ مادر جنده ای اجازه نداره بدون حکم بره تو خونه من..از خونه م 10 کیلو طلا گم شده..7 میلیون پول نقد داشتم نیس..شما برداشتین..الآن زنگ میزنم کلانتری مامور بیاد!!!

مامانم که قلبش گرفته بود..من عصبانی..بابامم خون خونشو میخورد!!

این مامور آورد..ماموره هم دید از دهنش بو الکل میاد گفت اینا دلسوزی کردن برات جا تشکرته؟!
کلی اینم داد و هوار کرد و قبلش کلی فحش داد و بعد رفتن ماموره فحش داد!!

خلاصه جنگ اعصاب درس کرد برامون!!

مرتیکه کس کش آشغال هیز پدرسوخته بیشرف..زنشم گذاشته خبرش رفته اصفهان استراحت کنه این لاشی مونده پدر مارو در بیاره!!!

پ.ن: بی تربیت م!!! به کسی چه؟
پ.ن2: تصمصم کبری گرفته شد در اسرع وقت خونه عوض شه..شده با یه آپارتمان 50 متری!!!

یکشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۶

واسه چس مثقال ابرو و پشت لب و چونه 5500 یه کم گرون بود دیگه!!!
مخصوصا که 1 ساعت نشستم تا نوبتم شد!!!

پ.ن: آقای بابا، با زن نشسته شدن...ور دل مامانی ...امروز سرعت نور رو گذاشتن تو جیبشون و بنده به طرز وحشتناکی سرم خورد به سقف..به قول خودش: این سرعت گیر از کجا پیداش شد؟!
دزد اومده بود کوچه مون، پلیسه بدجور زدش...

پ.ن: امتحان دارم..دعا کنید!

شنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۶

Most people looked at him with terror and with fear
But to moscow chicks he was such a lovely dear

جمعه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۶

خدا شانس بده!!!
من از حسووووووودی ترکیدم...چشمام چهار تا که بود...صد و چهار تا شد..
مطمئنم دوستام ندیدن....

اما یکی از دوستام موتورولا خریده آ1200...من میخوام!!!!!!!
خوشگل بود..یکی از چویس های من بود بعد از 7373...دلم خیلی خواست!!!

چرا اون پول داره من ندارم؟
تازه اون دوس پسر داره من ندارم...
اون موهشم بلد و زیاده مال من نیس!!!

خدا تبعیض تا چه حد آخه...
من چقد بچه ننه و ننرم!!!

پنجشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۶

آدم میره شهروند لامصب فقط دلش میخواد خرید کنه!
حالا همچین چیزای توپ توپ توپی م نداره ها!
اما خب باز باحاله!!!

چهارشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۶

امروز پشت در موندم...
کلیدام تو موسسه جا موند، مامان و بابام اینجا نبودن..اریک سرکار بود!!!
مجبور شدم برم خونه دوستم!
خجالت کشیدم یه دنیا!!

یکشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۶

از این پازل های 1000 تایی 5000 تایی بازیش توی کامپیوتر نیست؟!
طوری که بشه دانلود کرد و بدون اینکه تاریخش بگذره بازی کرد؟!
توروخدا اگه میدونین بگین ها!
مامان رفته 10 تا تخم مرغ شونه ای گرفته..6 تام تلاونگ..
رسیده دم در از دستش نایلونه افتاده همش خورد شده!!!

بعد امروز رفته بقالی..به فروشنده ه گفته: نایلون تخم مرغای اون روز از دستم افتاد..همه تخم مرغا مردن!!!

جمعه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۶

بدم میاد از این حرکت که طرف میاد برای اون یکی کامنت میذاره مسج میده که آره من یه جا دیدمت و فلان و بهمان..اونوقت ارسال کامنت و مسج از طرف غریبه ها رو ممنوع کرده!!!
که یعنی بمیر..من حرفمو میزنم..توام هیچی نمیتونی بگی حناق بگیر پس!

پنجشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۶

اریک خان بعد از چند هفته که ما ندیده بودیمشون امروز صب زیارت شدن...
اریک: ورون بران یه جفت جوراب گرفتم...
ورون: وای چه خوشگله...نازه...اما ببین این بزرگ ه . نمیشه به پای من ها..من سایز پام 39 ه...
اریک: خنگ، اینجا نوشته 37 تا 41!
ورون: خب باشه..بزرگه!
اریک: یه جفتم واسه خودم خریدم!!
ورون: واااااااااااای اریک این خوشگله سبز داره توش...اما ببین نوشته 35 تا 39..تو سایز پات 41 ه..بهت نمیخوره ها!!!
اریک: تو کاریت نباشه....اون یکی که دستته مال توه!!!

میبینین توروخدا!؟!

چهارشنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۶

Farez RockS!

سه‌شنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۶

سنگدلي هم براي خودش عالمي داره...
پ.ن: کسي مي‌دونه iPod ِ original از کجا ميشه گرفت؟ از ايران بخرم يا دبي؟
توضيح: هي به ورون گفتم من جنبه ندارما! ميرم رو بلاگ‌ت دري‌وري مي‌نويسما. هي گفت نه؛ عيب نداره. من و تو نداريم. هر چي دل‌ت خواست برو بنويس. حالا اومدم نهايت سوء استفاده و بي‌جنبگي‌م رو به جهانيان ثابت کنم. بابا لااقل دوزار بياين ببينين بلاگ من رو. چقدر همه‌ش وبلاگ ورون رو مي‌خونين؟ هوراااااااااااااااا

دوشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۶

ما بسیار بلدیم ناز این جمیع ذکور رو بکشیم...
کسی هس بخواد نازشو بکشم؟!

آخرالزمون الآنه! دختر ناز میکشه!!!
جمیع فمینیست ها..خودم به خودم گفته ام خاک تو سرت!

جمعه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۶

ماشین هایی که روی ورون قدرت ترن آن دارن:
انواع و اقسام بنز و بی ام دابلیو مدل 2000 به بالا!
ماشین های قدیمی مث موستانگ و از اینجور چیزا!
ماکسیما!
گلف و گل!
پراید هاچ بک مشکی!
آئودی!
ماشین های ریس!

و اما اونایی که دوس نمیدارم!
پاترول، پیکان، جی ال ایکس،206، پراید، رنو....

یه سری البته جا افتادن ها! ایشالله کامل میکنیم!

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۶

چند وقت بود نه نگفته بودم؟
الآن وقتشه..درست الآن که نه..این چند روزه!!!

مسئولیت سنگینی بود..نمیتونم..قدرت ندارم!!! میگم نه!!
خوشگل شد؟ کار خودمه!!!
باز به همت خودم!

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۶

آخه یکی نیس بگه دیوانه..نصف شبه...
داری میخونی؟ پول در بیاری؟ به جهنم...حداقل یه چیزی بخون که ملت بفهمن...! انگار داره ادا بچه هارو در میاره!!!

پ.ن: خوبم!!! خوب شدم!!
پ.ن ثانویه: این شاگردا مگه میذارن بد باشم؟ کلاس 6 تا 8 شبم علنا فقط از خنده ریسه میریم..بسکه معلم باحالی دارن اینا!

یکشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۶

افسردگی که بد نیس، هس؟!

و خب دوباره اومده سراغم....!!!
این دفعه با مقدار زیادی قاطی کردگی و سگ شدن!!!


پ.ن: نیوش جونم..من دعوتی ازت نداشتم ها!

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۶


ورون خودخواهه...در این که شکی نیست..هس؟!

این گوشی بالایی رو من میخوام...همون سری لیمیتد ادیشن رو هم میخوام..کسی میتونه بخره بفرسته..ماچش میکنم..چیز دیگه هم خواست در خدمتیم!!!

ادامه داستان رو هم نمی نویسم..ورون هیچوقت داستانی ننوشته که ته داشته باشه...کوین و بکی به هم میرسن!!! بابای بکی هم زند میمونه فقط فلج میشه...! همین!


سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۶

به بازی آرزو ها و ترس ها دعوت شده بودم...یادم نیس کی دعوتم کرده بود...میتونید به حساب بی معرفتی من بذارید!

ترس ها:
یه جور ترس از ارتفاع دارم..اما خب مث خصوصیات دیگه م خردادیه..یه دفعه دارم یه دفعه ندارم!
ترس از مرگ نزدیکان..خیلی زیاد..

فک کنم همینا...زیاد نمی ترسم...یه چیزای مسخره ای هس خب..مث حیوون و اینا!!!

آرزوها:
آدم مشهوری بشم..
خوشگل و خوش هیکل باشم..
پولدار شم...
از ایران برم...
تنها زندگی کنم!

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۶

حقوق که نمیدن...مجبور شدم 40 تومن از بابا مساعده بگیرم!!!

پ.ن: البته که کسی به ت.خ.م.ش هم مارو با این حال روحی حساب نکرد به جز چند تا از بهترین دوستام!!! اما برا همونا بگم که بهترم..
دیوید تو ذهن من و دل من هست همیشه..خواهد موند!!! سر میکنم با این وضع!!!

جمعه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۶

ورون احمقه!! ورون هنوز عاشق دیوید ه..
ورون نفهمه!! نمیخواد قبول کنه که دیوید اونو نمیخواد..

حال و روز ورون خرابه...ولری و باربا آپ خواهند شد..به اینجا فرصت بدهید..
شکل و شمایلش دل ورون رو زده...

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۶

همیشه وقتی میخوام برم عروسی یا پارتی حالا یا یه جایی شیه همین جاها عزا میگیرم..!
اول که مشکل داریم با مو و مدلش و رنگش و اینا!
بعد مشکل با انواع موهای زائد بدن ه...(خیلی م سخته باهاش سر و کله زدن)
بعدش لباس ه و کف و اینا!
آخر سر هم نوبت آرایش میرسه!!!

الآنم بنده عروسی دعوتم...
آرایشگاه که وقت نکردم برم..با تیغ افتادم به جون صورتم...عین پسرا...تازه زخم و زیلی م کردم که یعنی بله!
موهامو بدون هیچ وسیله ای باید درست کنم..دوباره هم دارم رنگش میکنم!!
ناخنام یکی بلنده یکی کوتاه..لاکام همه مردن( حالا مگه جند تا داشتم!) لاک دیگه هم خوب نمیشه!
کفش و لباس م این دفعه اوکی ه!!!
آرایشم که هنوز نکردم..اما رژ ندارم!!!

اعصابم به شدت خط خطی می باشد..
دلم بسیار درد می کند..
خیلی هم چاق شدم..
اگه نمردم تا شب..ببین کجا گفتم!

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۶

تو زندگیم تا حالا چند تا دیوونه دیدم!!!
یکی یه پسره س که فک میکنه تو ماشینه هی گاز میده و دنده عوض میکنه..این آزاری نداره..فقط چپ چپ نگاه میکنه!
یکی یه پسره دیگه بود که رفت از ایران..عاشخ همه جور دختری میشد و آزارشم این بود که انگشتشون میکرد!!!
یکی یه مرده س که وایمسه سر کوچه دختری که سابق دوستش داشته ولی دختره ازدواج کرده! آزار نداره!
یکی دیگه که وای میسه تو خیابون رو شمشادا راحت میشاشه..همچین همه چی شم بیرونه...یه مرد شیکم گنده س!
یکی م که یه زنه بود..سینه ها افتاده تا رو زانو...میومد تو خیابون اصلا هیچی نمیپوشید بجز بلیز خونه و یه دامن!

اینا به اضافه معتادا که وقتی مواد میزنن یهو سر میشن.. اصلا انگار مردن که الهی بمیرن خلاص شن همه!!!

اینارو چرا جمع نمیکنن؟! چرا دیوونه ها رو میذارن بیان بیرون هان؟!
چرا معتادارو جمع نمیکنن؟
چقد امنیت داریم واقعا!!!

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۶

امروز 24 آوریل ه..
سالروز قتل عام مردم ارامنه..
توسط دولت ترکیه عثمانی..
اونا میخواستن یه ارمنی بذارن...اونم تو موزه!!!
ماها فقط تقاضای قبول این قتل عام رو داریم..همین!!!

لینک ها رو ببینید بد نیست!!

اگه کامنت مسخره یا بیربط دیدم پاکش میکنم!

این
این
این
این
این

دوشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۶

پارسال یه جف کانورس پوشیدم تو اصفهان...
صورتی بود..اما کف کفش ژله ای بود و رنگی رنگی...عاشخ کفش شده بودم!
اما حیف که اونی که پوشیدم پامو میزد!!!

در راستای پست قبل: سایز پام 39 ه اما 40 هم میپوشم!

پ.ن: هیچکی اصلا به آگهی ما توجه نکرد..یا خسیس تشریف دارین، یا بازم خسیس این!

جمعه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۶

همگی به گوش:
تولدم 31 خرداده...
پذیرای همه نوع کادوی منقول، غیر منقول، جنسی، غیر جنسی، مادی و اینای شما هستیم!!!
من جمله:
یه سفر کامل با همه امکانات و اینا به دوبی یا ایتالیا..یه دونه فورد موستانگ رایگان..دستگاه چاپ اسکناس از نوع 5000 تومنی..دوست پسر خوشگل و مهربون و پولدار...اینترنت مادام العمر و پر سرعت رایگان....یه دوربین دیجیتال سونی آخرین مدل..لب تاب رایگان..دات کام شدن رایگان..قالب زیبای رایگان همراه با دات کام شدن..پول..
همه اینارو تا قبل از تولد هم می پذیرم!!! قبلا از همکاری شما کمال تشکر را دارم!!

خسیس بازی هم در نیارید! غیر از اینا هم قبوله!!! فقط خیلی جوات و ارزون نباشه!
ببخشید که تشد داستان رو بنویسم..اصلا وقت نداشتم..معذرت منو پذیرا باشید و این صوبتا!!
یه فامیل دوری داریم..فامیل بابامن..به قول مامان نچسب!!!
در اومده امروز به من میگه تو چرا نرفتی بیرون؟
یکی نیس بگه آخه آشغال پیر پسر به تو چه آخه؟!

پنجشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۶

بلاگ رولینگ مرده منم گه گیجه گرفتم! از این قالب و این ریخت و بلاگر هم جدا خسته شدم!
یکی بیاد منو لوس کنه!

سه‌شنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۶

دیدین بعضی وقتا یه آهنگی یا فیلمی یا یه ویدئو حتی به دلتون نمیشینه؟!
بعد از یه مدت یه بار که نگاش میکنین یا بش گوش میدین چنان عاشخ آهنگه میشین که دیگه دست وردار نمیشین و زرت زرت اونو میگوشین!
حالا حکایت منه با مری جی بلایج..یعنی یک لحظه از وقتی که بیرون خونه م رو از دست نمیدم...همش تو گوشمه صداش!

دوشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۶

Teacher: Hello, may name is Mastane. What's your name?!
Student: Mastane!

Teacher: How do you com to the institute?!
Student: Yes!
Teacher: How?!!!
Student: oh sorry, No!

Interviewer(It's World Cup time!): Where Are U from?
Interviewee Stares at him!
Interviewer: Where are you from? For example Iran, Brazil, France...
Interviewee: Han, Brazil!

Student: I start toyear!
Teacher: What is toyear?
Student: Toyear..1386!

یکشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۶

Simon likes the girl, the girl likes Simon....
Read by students: Simon licks the girl, the girl licks Simon!

شنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۶

هر لحظه زندگی یه تجربه تازه س! قبول داری؟!

پنجشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۶

رفتيم از بگير ببر دو تا هات داگ پنير گرفتيم و اومديم تو ماشين که بخوريم. منم آروم نمي شدم، هي مي پرسيدم مامانم چي گفت؟ جريان چيه؟ کوين م به روي خودش نمي آوردف انقدر آروم و خونسرد ساندويچشو ميخورد که دلم ميخواست خفه ش کنم. آخرش با دست اشاره کرد که ساکت!

بسه بکي جان! فکت درد نگرفت؟ هات داگ تو بخور برات ميگم جريان چيه! حيف وقت نشد از هاسميک خانوم بپرسم چند ماهه به دنيا اومدي..

چپ چپ نگاش کردم که گفت:

غلط کردم زن، ببخشيد خب!

خنده م گرفت! اونم انگار گل از گلش بشکفه:

اي جان! خنده تو نديده بودم دو روز بود داشتم مي مردم به خدا! بخند دختر جان!!

موبايلش زنگ خورد، شماره رو نگاه کرد و يه ببخشيد گفت و از ماشين پياده شد.. مي ديدمش داشت حرف ميزد و منو نگاه مي کرد، بعضي وقتام سرشو تکون مي داد يا از تعجب چشماش گرد مي شد! تا اون بياد منم ساندويچمو خوردم و سوار شد راه افتاديم!

باز پرسيدم جريان چيه، ولي چيزي نگفت! تا رفت جلوي يه آزانس هواپيمايي نگه داشت.. بهم گفت بمون تا بيام! وقتي م که برگشت دو تا بليط دستش بود..

جريان چيه کوين؟ براي کيه اينا؟

کوين: اندازه نيم ساعتم که صبر کني ميگم بهت! الآنم يه خبر خوب دارم برات! اگه گفتي؟

من: چيه؟ حدس زدنم ضعيفه!

کوين: واسه همين خنگيته که دوستت دارم ديگه!! کارت رديف شد..تو همون شرکته! از صب ميري تا تقريبا 2..حقوق کامل ميگيري، بيمه ميشي، در ضمن اين حقوق کامل خيلي ه ها! وايه خودش کلي پوله! اما يادت نره که کاراتو براي من و ارژن و امد همچنان بايد ببري! براي اون دو تا به چش خواهري کار کن! برا من انگار کن واسه شوهرته!

يکي زدم تو پهلوش که تسليم شد:

زن جان، غلط کردم! ميگم زن جان، بيا بريم زنجان! بليط گرفتم ها!

خنديدم..اين روي کوين رو هيچوقت نديده بودم!

بقيه راه رو هيچي نگفتيم تا رسيديم به بيمارستان..ماتم برد:

ما که تازه اينجا بوديم، چرا دوباره اومدي؟

کوين: مگه نميخواي بفهمي بليط برا چيه؟

من: چه ربطي داره به بيمارستان آخه؟!

کوين: صب کن تا برگردم، خودت ميفهمي!

رفت تو بيمارستان و دو دقيقه بعد با مامانم برگشت. مامان خوشحال به نظر مي رسيد.من، اما، اضطراب داشتم!

سلام مامان، خوبي؟ بابا خوبه؟

مامان: سلام عزيزم، من که خوبم، باباتم وقتي رفتيم خوب ميشه!

من: کجا رفتيم؟ اين بليطا دست تو چه ميکنه؟

مامان: من و بابات داريم ميريم فرانسه! ترتيب همه چي رو کوين داده.

کوين: من که کاري نکردم، برا زنم بوده ديگه!

مامانم زد زير خنده! خوشحال شدم که داره ميخنده..

حالا چرا فرانسه؟ مطمئني که اونجا خوبه؟

کوين: يه دوست دارم، اونجاس، دکتر جراح ه! بهش که گفتم جريان چيه و پرونده باباتو فکس کردم گفت يه لحظه هم صبر نکنين، بيارينش! همه کارا انجام شده! فقط مامانت آماده شن، باباتم با آمبولانس ميبرن تا هواپيما، اونجام براش آماده شده س! نگران نباش!

فقط تونستم سرمو تکون بدم، بابامو خيلي دوست داشتم! حاضر بودم همه کاري بکنم براش..حالا که امکان معالجه تو فرانسه جور شده بود خيلي خوشحال بودم!

بقيه کارا سريع اتفاق افتاد! مامان و بابا ظرف سه روز راهي شدن..منم تو خونه خودمون موندم و کارمو شروع کردم!

تقريبا هرروز کوين رو ميديدم، نميذاشت احساس تنهايي کنم! داشت باورم ميشد که شوهرمه!

تقريبا 1 هفته از رفتن مامان و بابا ميگذشت که تلفن زنگ زد:

بله؟ بفرمائيد؟

مامان: بکي سلام، چطوري؟ خوبي قربونت برم؟

من: ماماني جونم سلام، خوبم من، تو خوبي؟ بابا بهتره؟

مامان: وضع جسمي من که خوبه! اما روحي نه! بکي بدجور گير افتاديم، پول ميخوان اينجا! مام هيچي نداريم..

من: يعني چي؟ مگه دوست کوين اونجا نيس؟ خود کوين مگه پول نداده؟

مامان: دوست کوين اينجاس اما قانون بيمارستانه، نميتونه کاري بکنه! در ضمن، کوين هيچ وظيفه اي در قبال ما نداره که پول بده، فکر کنم اينو بدوني!

من: بله ميدونم، اما چجوري ميگفت همه چي حل شده وقتي حل نشده؟ باشه مامان جان! شماره حساب بيمارستان رو بده، يه سري طرح ميفروشم ميفرستم براتون!

مامان: به کوين چيزي نگي ها ! يادداشت کن..

شماره حساب رو داد و قطع کردم! بعدشم زود لباس پوشيدم و طرحامو بردم ارژن، يه مقدار پول دستم اومد، باز بد نبود! همون موقع به حساب بيمارستان واريز کردم و فيش رو برشون فکس کردم! خدا خدا مي کردم که کافي باشه!

وقتي برگشتم خونه سوگل رو دم در منتظر ديدم:

تو خجالت نميکشي؟ نه تو دختره وقيح آب نميشي بري زمين؟ من الآن 1 ساعته اينجا منتظرم! نه تو واقعا روت ميشه منو نگاه کني؟!

من: خب تو خنگي به من چه؟! زنگ ميزدي ببيني کجام، مي اومدي دنبالم که علاف م نشي!

سوگل: نه ديگه اين واقعا به ذهنم نرسيده بود! حالا غذا چي داري؟

من: مگه ناهار نخوردي؟ من چيزي ندارم تو خونه! برو يه پيتزا بگير بيار!

سوگل: ميترسي قبض تلفن زياد بياد نميگي بيا از خونه زنگ بزن بيارن؟! وقيح!

من: اي بابا، خب بيا از خونه زنگ بزن! انگار مثلا چي ميشه؟

تو اين کل کل کردنا رفتيم تو خونه! طبق معمول دسته گل به آب داده بود:

بکي حالا چيکار کنم؟! اصلا نفهميدم چيکار دارم ميکنم، دستمو بردم عقب يکي خوابوندم تو گوشش! تقصير خودش بود پسره وقيح! به من ميگفت پاشو بيا خونه ما! توام که منو ميشناسي..دختر سر به زيري م! اما دلم سوخت براش! بيشعور لپش قرمز شد! الهي بميرم براش خب گناه داشت، بچه م خيلي نازه آخه! اين دل صاب مرده مو چيکار کنم خب دوسش دارم آخه! اما آشغال هي خر خودشو سوار بود، ميگفت بيا خونه مون، ميخوام با مامان اينا آشنا شي! فک کرد من خر ميشم..اما من بيدي نيستم که با اين بادا بلرزم!

ريز ريز ميخنديدم که موبايلش زنگ خورد، شماره رو که نگاه کرد دست و پاشو گم کرد:

بکي کسري س، چي بگم الآن بهش؟ معذرت بخوام؟

شونه بالا انداختم! دوست نداشتم دخالت کنم! معتقدم آدم خودش بايد مشکلاتشو حل کنه!

سوگل رفت تو اتاق که صحبت کنه، منم زنگ زدم به کوين:

سلام، خسته نباشي، چطوري؟

کوين: به سلام، زنم! خوبي؟ خوشي؟

من: آره، کوين طرحا آماده س بيارم الآن؟!

کوين: واسه همين زنگ زدي؟

معلوم بود ناراحت شده..کلي زبون ريختم تا از دلش در اومد! بعدم طرحا رو بردم براش و به بهونه سوگل برگشتم خونه! تا صب کار کردم و طرح زدم! اما احساس ميکردم که پول اين کارا کم ميشه و مامان اينا باز احتياج پيدا ميکنن..

ديگه صبا کارم شده بود شرکت رفتن، عصرام تو خونه و تا صب کار کردم رو طرحا! سهيل هم بهم طراحي صفحات وب و يه سري چيزاي ديگه ياد داده بود و خودش برام کار پيدا ميکرد، اونم پولش بد نبود!

براي کوين طرح ميزدم و سر هفته تحويل ميدادم، براي شرکتاي ديگه زود به زود طرح ميدادم! اما بهترين کارام و به قول خود کوين آس کارام مال خودش بود!!

خورد خورد به مامان پول ميفرستادم، حال بابا هم رو به بهبود بود!

اوضاع همينطوري پيش رفت تا اينکه يه روز کوين زنگ زد:

بکي، آماده باش ميام دنبالت!

صداش به طرز وحشتناکي عصباني بود و مي لرزيد! خيلي ترسيدم!

چي شده؟ اتفاقي افتاده؟

کوين: سوال نباشه! 5 دقيقه ديگه دم درم! بوق زدم بدو بيا!

مهلت نداد چيزي بگم، سريع قطع کرد...خيلي تعجب کرده بودم، يعني چيکارم داشت؟

ادامه دارد!

سه‌شنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۶

این اواخر خیلی گیج میزنم...
امروز زنگ زدم به دوستم..کلی صحبت کردیم بعد بش گفتم: مرسی که زنگ زدی!!!
یه نمونه دیگه اینکه به یکی اس ام اس دادم که باشه پس فردا شب می بینمت!! بعد میگه ببینم کجا؟!
تازه یادم افتاده اصلا واسه یکی دیگه باید می نوشتم!!