پنجشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۶

رفتيم از بگير ببر دو تا هات داگ پنير گرفتيم و اومديم تو ماشين که بخوريم. منم آروم نمي شدم، هي مي پرسيدم مامانم چي گفت؟ جريان چيه؟ کوين م به روي خودش نمي آوردف انقدر آروم و خونسرد ساندويچشو ميخورد که دلم ميخواست خفه ش کنم. آخرش با دست اشاره کرد که ساکت!

بسه بکي جان! فکت درد نگرفت؟ هات داگ تو بخور برات ميگم جريان چيه! حيف وقت نشد از هاسميک خانوم بپرسم چند ماهه به دنيا اومدي..

چپ چپ نگاش کردم که گفت:

غلط کردم زن، ببخشيد خب!

خنده م گرفت! اونم انگار گل از گلش بشکفه:

اي جان! خنده تو نديده بودم دو روز بود داشتم مي مردم به خدا! بخند دختر جان!!

موبايلش زنگ خورد، شماره رو نگاه کرد و يه ببخشيد گفت و از ماشين پياده شد.. مي ديدمش داشت حرف ميزد و منو نگاه مي کرد، بعضي وقتام سرشو تکون مي داد يا از تعجب چشماش گرد مي شد! تا اون بياد منم ساندويچمو خوردم و سوار شد راه افتاديم!

باز پرسيدم جريان چيه، ولي چيزي نگفت! تا رفت جلوي يه آزانس هواپيمايي نگه داشت.. بهم گفت بمون تا بيام! وقتي م که برگشت دو تا بليط دستش بود..

جريان چيه کوين؟ براي کيه اينا؟

کوين: اندازه نيم ساعتم که صبر کني ميگم بهت! الآنم يه خبر خوب دارم برات! اگه گفتي؟

من: چيه؟ حدس زدنم ضعيفه!

کوين: واسه همين خنگيته که دوستت دارم ديگه!! کارت رديف شد..تو همون شرکته! از صب ميري تا تقريبا 2..حقوق کامل ميگيري، بيمه ميشي، در ضمن اين حقوق کامل خيلي ه ها! وايه خودش کلي پوله! اما يادت نره که کاراتو براي من و ارژن و امد همچنان بايد ببري! براي اون دو تا به چش خواهري کار کن! برا من انگار کن واسه شوهرته!

يکي زدم تو پهلوش که تسليم شد:

زن جان، غلط کردم! ميگم زن جان، بيا بريم زنجان! بليط گرفتم ها!

خنديدم..اين روي کوين رو هيچوقت نديده بودم!

بقيه راه رو هيچي نگفتيم تا رسيديم به بيمارستان..ماتم برد:

ما که تازه اينجا بوديم، چرا دوباره اومدي؟

کوين: مگه نميخواي بفهمي بليط برا چيه؟

من: چه ربطي داره به بيمارستان آخه؟!

کوين: صب کن تا برگردم، خودت ميفهمي!

رفت تو بيمارستان و دو دقيقه بعد با مامانم برگشت. مامان خوشحال به نظر مي رسيد.من، اما، اضطراب داشتم!

سلام مامان، خوبي؟ بابا خوبه؟

مامان: سلام عزيزم، من که خوبم، باباتم وقتي رفتيم خوب ميشه!

من: کجا رفتيم؟ اين بليطا دست تو چه ميکنه؟

مامان: من و بابات داريم ميريم فرانسه! ترتيب همه چي رو کوين داده.

کوين: من که کاري نکردم، برا زنم بوده ديگه!

مامانم زد زير خنده! خوشحال شدم که داره ميخنده..

حالا چرا فرانسه؟ مطمئني که اونجا خوبه؟

کوين: يه دوست دارم، اونجاس، دکتر جراح ه! بهش که گفتم جريان چيه و پرونده باباتو فکس کردم گفت يه لحظه هم صبر نکنين، بيارينش! همه کارا انجام شده! فقط مامانت آماده شن، باباتم با آمبولانس ميبرن تا هواپيما، اونجام براش آماده شده س! نگران نباش!

فقط تونستم سرمو تکون بدم، بابامو خيلي دوست داشتم! حاضر بودم همه کاري بکنم براش..حالا که امکان معالجه تو فرانسه جور شده بود خيلي خوشحال بودم!

بقيه کارا سريع اتفاق افتاد! مامان و بابا ظرف سه روز راهي شدن..منم تو خونه خودمون موندم و کارمو شروع کردم!

تقريبا هرروز کوين رو ميديدم، نميذاشت احساس تنهايي کنم! داشت باورم ميشد که شوهرمه!

تقريبا 1 هفته از رفتن مامان و بابا ميگذشت که تلفن زنگ زد:

بله؟ بفرمائيد؟

مامان: بکي سلام، چطوري؟ خوبي قربونت برم؟

من: ماماني جونم سلام، خوبم من، تو خوبي؟ بابا بهتره؟

مامان: وضع جسمي من که خوبه! اما روحي نه! بکي بدجور گير افتاديم، پول ميخوان اينجا! مام هيچي نداريم..

من: يعني چي؟ مگه دوست کوين اونجا نيس؟ خود کوين مگه پول نداده؟

مامان: دوست کوين اينجاس اما قانون بيمارستانه، نميتونه کاري بکنه! در ضمن، کوين هيچ وظيفه اي در قبال ما نداره که پول بده، فکر کنم اينو بدوني!

من: بله ميدونم، اما چجوري ميگفت همه چي حل شده وقتي حل نشده؟ باشه مامان جان! شماره حساب بيمارستان رو بده، يه سري طرح ميفروشم ميفرستم براتون!

مامان: به کوين چيزي نگي ها ! يادداشت کن..

شماره حساب رو داد و قطع کردم! بعدشم زود لباس پوشيدم و طرحامو بردم ارژن، يه مقدار پول دستم اومد، باز بد نبود! همون موقع به حساب بيمارستان واريز کردم و فيش رو برشون فکس کردم! خدا خدا مي کردم که کافي باشه!

وقتي برگشتم خونه سوگل رو دم در منتظر ديدم:

تو خجالت نميکشي؟ نه تو دختره وقيح آب نميشي بري زمين؟ من الآن 1 ساعته اينجا منتظرم! نه تو واقعا روت ميشه منو نگاه کني؟!

من: خب تو خنگي به من چه؟! زنگ ميزدي ببيني کجام، مي اومدي دنبالم که علاف م نشي!

سوگل: نه ديگه اين واقعا به ذهنم نرسيده بود! حالا غذا چي داري؟

من: مگه ناهار نخوردي؟ من چيزي ندارم تو خونه! برو يه پيتزا بگير بيار!

سوگل: ميترسي قبض تلفن زياد بياد نميگي بيا از خونه زنگ بزن بيارن؟! وقيح!

من: اي بابا، خب بيا از خونه زنگ بزن! انگار مثلا چي ميشه؟

تو اين کل کل کردنا رفتيم تو خونه! طبق معمول دسته گل به آب داده بود:

بکي حالا چيکار کنم؟! اصلا نفهميدم چيکار دارم ميکنم، دستمو بردم عقب يکي خوابوندم تو گوشش! تقصير خودش بود پسره وقيح! به من ميگفت پاشو بيا خونه ما! توام که منو ميشناسي..دختر سر به زيري م! اما دلم سوخت براش! بيشعور لپش قرمز شد! الهي بميرم براش خب گناه داشت، بچه م خيلي نازه آخه! اين دل صاب مرده مو چيکار کنم خب دوسش دارم آخه! اما آشغال هي خر خودشو سوار بود، ميگفت بيا خونه مون، ميخوام با مامان اينا آشنا شي! فک کرد من خر ميشم..اما من بيدي نيستم که با اين بادا بلرزم!

ريز ريز ميخنديدم که موبايلش زنگ خورد، شماره رو که نگاه کرد دست و پاشو گم کرد:

بکي کسري س، چي بگم الآن بهش؟ معذرت بخوام؟

شونه بالا انداختم! دوست نداشتم دخالت کنم! معتقدم آدم خودش بايد مشکلاتشو حل کنه!

سوگل رفت تو اتاق که صحبت کنه، منم زنگ زدم به کوين:

سلام، خسته نباشي، چطوري؟

کوين: به سلام، زنم! خوبي؟ خوشي؟

من: آره، کوين طرحا آماده س بيارم الآن؟!

کوين: واسه همين زنگ زدي؟

معلوم بود ناراحت شده..کلي زبون ريختم تا از دلش در اومد! بعدم طرحا رو بردم براش و به بهونه سوگل برگشتم خونه! تا صب کار کردم و طرح زدم! اما احساس ميکردم که پول اين کارا کم ميشه و مامان اينا باز احتياج پيدا ميکنن..

ديگه صبا کارم شده بود شرکت رفتن، عصرام تو خونه و تا صب کار کردم رو طرحا! سهيل هم بهم طراحي صفحات وب و يه سري چيزاي ديگه ياد داده بود و خودش برام کار پيدا ميکرد، اونم پولش بد نبود!

براي کوين طرح ميزدم و سر هفته تحويل ميدادم، براي شرکتاي ديگه زود به زود طرح ميدادم! اما بهترين کارام و به قول خود کوين آس کارام مال خودش بود!!

خورد خورد به مامان پول ميفرستادم، حال بابا هم رو به بهبود بود!

اوضاع همينطوري پيش رفت تا اينکه يه روز کوين زنگ زد:

بکي، آماده باش ميام دنبالت!

صداش به طرز وحشتناکي عصباني بود و مي لرزيد! خيلي ترسيدم!

چي شده؟ اتفاقي افتاده؟

کوين: سوال نباشه! 5 دقيقه ديگه دم درم! بوق زدم بدو بيا!

مهلت نداد چيزي بگم، سريع قطع کرد...خيلي تعجب کرده بودم، يعني چيکارم داشت؟

ادامه دارد!

سه‌شنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۶

این اواخر خیلی گیج میزنم...
امروز زنگ زدم به دوستم..کلی صحبت کردیم بعد بش گفتم: مرسی که زنگ زدی!!!
یه نمونه دیگه اینکه به یکی اس ام اس دادم که باشه پس فردا شب می بینمت!! بعد میگه ببینم کجا؟!
تازه یادم افتاده اصلا واسه یکی دیگه باید می نوشتم!!

دوشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۶

ورون: وای اریک، یه شاگرد ناز دارم..انقدم درسش خوبه...
اریک: وای خب میگفتیببریم برسونیمش..گناه داره خب..
دوست اریک: خواهر نداره؟!

جمعه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۶

ثبت:
بالاخره این موها رنگ شد..به رنگ ی چیزی تو مایه های بنفش و بادمجونی و اینا!
شاید دلم سوخت یه عکس گذاشتم ببینید چه رنگیه..
خیلی م بهم میاد..ناز شدم!!!

ثبت:
فردا روز اول کارمه! شاگردان به صف! دارم میام به جنگ!

چهارشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۶

از آدمایی که فقط وقتی بهت احتیاج دارن یادت میکنن بدم میاد..
چند وقته یاد گرفتم محکم وایسم جلوشون و بگم نه!
امروز به یکی از همینا دورغ گفتم...اصلا هم احساس گناه نداشتم!!!
ما که خر نیستیم که!!

دوشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۶



ادامه:

کوين: خب، منو که ميدوني 30 سالمه.....از دار دنيا يه خواهر دارم که با شوهرش و بچه ش تو اسپانيا زندگي ميکنه. مادر و پدرم وقتي خيلي کوچيک بودم تصادف کردن، مامانم در جا فوت شد اما پدرم فلج شد، هيچ کاري نميتونست بکنه. اون موقع تازه کاراي کالين، خواهرم، جور شده بود که بره، دلم ميسوخت براش. واسه همين انقد داد زدم و دعوا راه انداختم که راضي شد بره. خودمم شدم پرستار بابام..

من: چند سالت بود؟

کوين: 10 سالم بود. ميدوني که، هيچکي به يه پسر 10 ساله کار نميده. واسه همين مجبور بودم يه کاري بکنم که حضوري نباشه. شروع کردم به نقاشي..نقاشي م از بچگي م خوب بود، واسه همين بابا واسه م بوم و سه پايه و رنگ و قلم مو خريده بود. دو سه تا نقاشي کردم و دادم دست يکي از دوستاي پدرم.آدم خوبي بود خدا بيامرز. کارامو برد فروخت به يه گالري نقاشي، اونم خوب خريد..از دوست بابامم قول گرفت که از اين به بعد کارامو خودم ببرم پيشش.کارم شده بود صبح تا ظهر مدرسه رفتن و بعد از ظهر تا شب کار خونه کردن و نقاشي کردن..

تقريبا تا 18 سالگيم کارم همون بود. ديگه با صاحب گالري دوست شده بودم. اونم اگه ميديد کسي هست که بتونه کمکمون کنه معرفي مي کرد. تا اينکه يکي از مشترياي ثابت اونجا بهم پيشنهاد داد برم تو شرکتش طراحي کنم.

من: همين ايده؟

کوين: آره، منم قبول کردم..هم تو شرکت کار مي کردم هم براي گالري نقاشي مي کردم..و تقريبا 6 ماه بعدش بابام رفت پيش مامانم..بيچاره خيلي زجر کشيد..اما راحت شد..

من: خودتم خيلي زجر کشيدي..اون همه سال تنهايي اون همه کار کردن، عذابه!

کوين: 2 ماه مرخصي گرفتم رفتم پيش کالين. بعدشم که برگشتم يه تنه کار کردم..فقط دو سه بار رفتم کالين و شوهرش و بچه شو ديدم و اومدم..

اشکاشو با پشت دستش آروم پاک کرد و گفت:

بکي من وضعيت تورو درک ميکنم..منم مثل خودت بودم..تازه من خيلي کوچيک بودم اما تو الآن 22 سالته..بايد قوي باشي و بري تو دل زندگي و مشکلاتش..خدارو شکر طرحهات حرف نداره، ميتوني کار کني، بفروشي و زندگيتونو بچرخوني. سخته ميدونم، اما نشدني نيست..

من: گفتي راجع به من صحبت ميکني..خب؟

کوين: چيز خاصي نميخواستم بگم.. ميخواستم بدوني که تا هر وقت بخواي ميتوني اينجا بموني و رو کمک هاي من حساب کني..همين.

ته دلم ممنونش بودم، يه جورايي بهم پناه داده بود:

باشه..يادم ميمونه!

يهو موبايلم زنگ خورد..نگاه کردم ديدم سوگل ه.. تا گفتم الو داد زد:

ورپريده ي آتيش پاره ي خر! معلومه کدوم گوري هستي؟ ساعت 11 شبه! کجايي تو؟! موبايلت چرا خاموش بود؟ تو خجالت نميکشي؟! مارو نصف عمر کردي دختره سرتغ..پول بيمارستانو کي حساب کرد؟ الحق که هاسميک جون راس ميگفت مغرور و افاده اي هستي..منو باش که نشناخته بودمت..

تند تند حرف ميزد..ميدونستم که اونطرف داره عين پيرزنا دستشو مي کوبه به سينه ش..خنده م گرفت:

بابا صب کن جواب بدم..يواش بابا! چرا جيغ ميزني؟ صدات مياد!!!

سوگل: خفه خفه! فقط بگو کجايي تا بيام چشاتو در بيارم بذارم کف دستت!

من: بي تربيت! جون به جونت کنن بلد نيستي مث آدم صحبت کني..پيش آقاي آوانسيان ام! پول بيمارستان رو هم خودم دادم! موبايلمم خاموش نبود..جواب نميدادم!

سوگل: بي چشم و رو! بابات گوشه بيمارستانه تو رفتي بغل آقاي آوانسيان جونت خوابيدي؟!

من: چي ميگي ديوونه؟ اين حرفها چيه؟! خجالت بکش سوگل..دري وري نگو! موقتا اينجام تا ببينم چيکار ميتونم بکنم..تو ام بيخود عصبي نشو..اگه نيومدم خونه تون واسه اين بود که نميخواستم مزاحمتون بشم..مثل اينکه تازه مامان بزرگتو بردين پيشتون ها!

سوگل: بيخود بهونه نيار! ما غريبه بوديم برات..حالا بنال آدرسو بگو بيام دنبالت! مامانم منو با دمپايي بيرون کرده گفته تا بکي رو نياري رات نميدم!

صدامو آوردم پايين و گفتم:

من که نميتونم از اينجا برم که! بذار يه امشب بگذره..زشته آخه! اين بيچاره از کارش زده امروز به من رسيده اونوقت من بگم نه مرسي ميرم؟! بذار فردا صب يه کاريش ميکنيم..الآنم خسته م ..خدافظي!

يهو جيغ زد: مسخره، خودت جاي گرم و نرمي، خب مامانم منو بيرون کرده خب!

من: من خدافظي کردما! در ضمن اگه بيرون موندي اصلا نگران نباش..کافيه يه زنگ بزني به هر کدوم از اون شماره هايي که از تو گوشي من برداشتي..همه شون حاضرن تا صب بهت پناه بدن! باي باي سوگلي!

قطع کردم و از جام بلند شدم..

با اجازه تون من برم بخوابم..روز وحشتناکي داشتم..شب به خير..

کوين: به هيچي فکر نکن و آروم بخواب!

راه افتادم برم که موبايلم زنگ خورد..اولش فکر کردم سوگل ه..اما بعد ديدم يه شماره غريبه س..

بله؟!

اون: خانوم ميناسيان؟!

صداي يه مرد بود..

خودتون هستين؟

من: بله خودمم..جنابعالي؟

اون: سرهنگ عظيمي هستم. مامور پرونده دزدي منزل شما..معذرت ميخوام مزاحم شدم..

من: اوه بله، خسته نباشيد، خواهش ميکنم..اتفاقي افتاده؟

سرهنگ: بله، يه خبر خوب دارم براتون..تقريبا هفتاد درصد وسايلتون رو پيدا کرديم. توي يه باغ نزديکي رودهن..ساکن باغ همسايه يه جابجايي اون حجم اثايه شک کرده و به آگاهي اطلاع داده و خوشبختانه وسايل شما پيدا شده..اما متاسفانه نتونستيم دزدها رو بگيريم.

از خوشحالي زبونم بند اومده بود..کوين دويد يه ليوان آب داد دستم..گوشي رو از سرهنگ گرفت و بهش قول داد که زود بريم اونجا..

تو عالم خودم بودم..از اينکه وسايلمون پيدا شده بود فوق العاده خوشحال بودم..اما وقتي ياد بابام مي افتادم گريه م مي گرفت..

سرهنگ دستور داده بود وسايل رو ببرن خونه خودمون..وقتي رسيديم خونه پر بود از پليس و کارگر..داشتم وسايل رو چک ميکردم که سرهنگ صدام زد..

بله؟ سلام، خسته نباشيد..

سرهنگ: سلام خانم ميناسيان..حالتون خوبه؟ اينم وسايلتون..

من: خب چه چيزايي رو پيدا نکردين؟

سرهنگ: جواهرات، پول نقد، گوشي پدر و مادرتون، تلفن خونه تون، تلويزيون، دي وي دي، ديگه، صبر کنيد ليست بيارم ببينم..

تعجب کردم..کي ليست نوشته بودن؟ انگار خودشم فهميده باشه..گفت:

يه سري از وسايل رو دوستتون کمک کردن صورت برداري کرديم..بقيه رو هم مادرتون تکميل کردن.. خب عرض مي کردم..کامپيوتر پدرتون..کامپيوتر خودتون..البته لپ تاپ شما رو تو يه مغازه تو مجتمع پايتخت پيدا کرديم..ظاهرا فروخته بودن که صاحب مغازه شک کرده بود و به ما اطلاع داده بود...

من: خب ديگه چيا نيست؟

سرهنگ: ميز و صندلي ناهارخوري و پذيرايي..اجاق گاز، تمام لباسهاتون، تابلو هاتون و ديگه همينها، شايد يه چيزي هم از قلم افتاده باشه!

وقتي گفت تابلوها نگام افتاد به کوين، انگار ناراحت شده باشه..سرشو انداخت پايين و رفت سمت حياط..از سرهنگ معذرت خواستم و دويدم دنبالش..

کوين، چي شد؟

وقتي سرشو برگردوند ديدم تو چشاش اشک جمع شده.

اون تابلوي زن خونه دار رو به ياد مادرم کشيده بودم..

دلم خيلي براش سوخت..نميدونستم تابلو ها کار اونه.

من..من واقعا متاسفم..سعي مي کنيم پيداش کنيم..مگه نه؟ توام کمک ميکني، همه تلاشمونو ميکنيم تا پيداش کنيم..نگران نباش..بر ميگرده دستمون..قول ميدم..

صداي سرهنگ اومد:

خانوم ميناسيان؟ با ما امري نداريد؟ ما ديگه اينجا کارمون تموم شده..راستي، ماشينتون پيدا شده، تو پارکينگ اداره س، سويچشم روشه، بگم بيارن يا خودتون ميايد ميگيريد؟

رفتم سمتش:

مرسي جناب سرهنگ زحمت نکشيد، ميام فردا صب برش ميدارم..از همه زحمتاتونم ممنونم، خسته نباشيد..

سرهنگ: خواهش ميکنم، وظيفه ماس..اما توصيه ميکنم امشب رو اينجا نمونيد..يا اگه اينجا ميمونيد تنها نباشيد بهتره..

کوين که اومده بود تو ساختمون گفت:

من پيشش ميمونم..نگران نباشيد..

سرهنگ که مطمئن شده بود خداحافظي کرد و رفت...برگشتم طرف کوين که انگشتشو گذاشت رو لباش..

تا صب ميمونم و ميرم. شنيدي که سرهنگ گفت تنها نمون. اين وسايل رو هم که نميتوني همينطوري درهم برهم بذاري بمونه، کمک ميکنم يه کم درستش کني..حالا پاشو که خيلي کار داريم..

نميدونم چرا، اما وقتي حرف ميزد بي چون و چرا قبول ميکردم و آروم ميشدم..

3 ساعت طول کشيد تا همه چي رو جا به جا کرديم..خونه خالي شده بود..جاي مامان و بابام بيشتر از همه چي خالي بود..

تا چشمامو گذاشتم رو هم خوابم برد..خواب ديدم تو بيمارستانم، لباس مشکي پوشيدم و مامانمو بغل کردم و دو تايي داريم گريه مي کنيم..سعي کردم از خودم جداش کنم و وقتي يه کم رفتم عقب ديدم لباس مامانم خوني ه..تند تند شروع کردم به گشتن اينکه کجاش زخم شده..اما جاييش زخم نبود..با دست به يه در اشاره کرد..رفتم سمت در خواستم بازش کنم که ديد از زير در خون مياد بيرون..درو باز کردم و رفتم تو اتاق..پدرم روي تخت بود و هيچکي هم بالا سرش نبود..از سرش داشت خون مي اومد..انگار فواره گذاشته بودن..خون مي پاشيد به سر و صورتم و منم داد مي زدم: کمکش کنيد..کمک..بابام از دست رفت..مامان..کمک کنيد...بابا بيدار شو..بابا..

با تکون هاي شديد از خواب پريدم..کوين داشت داد ميزد:

بکي بيدار شو، خواب بود..تموم شد..نترس من اينجام، هيچي نشده، فقط خواب ديدي، آروم باش..

نفسم در نمي اومد، سعي کردم سرفه کنم اما به جاش به گريه افتادم..فقط هق هق گريه مي کردم..کوين بغلم کرده بود و سعي مي کرد آرومم کنه..

ناراحت نباش عزيزم، خوب ديدي. هيچي نشده. الآن تو خونه خودتي. منم اينجام نميذارم کسي اذيتت کنه، مطمئن باش..

نميدونم کي خوابم برد..صبح که بيدار شدم ديدم کوين کنارم خوابيده و دستم تو دستشه..آروم بلند شدم و خواستم برم بيرون که بيدار شد:

کي بيدار شدي تو؟! سلام..

برگشتم طرفش:

سلام، خوب خوابيدي؟

لبخند زد:

مگه تو گذاشتي دختر؟ تا صبح هي ناليدي و کمک کمک کردي! هر چي هم که کمکت کردم باز فايده نداشت..مرغت يه پا داشت..

خجالت کشيدم:

ببخشيد..من نميخواستم اذيت کنم..برم صبحونه آماده کنم..

بعد يهو يادم افتاد که هيچي نداريم..سرهنگ يادش رفته بود بگه..اما تقريبا از آشپزخونه مون و وسايلش فقط مايکروفر برگشته بود..

خنديد:

يادت افتاد هيچي نيست؟! عب نداره..آماده شو ميريم بيرون ميخوريم..سر راه ميريم اداره آگاهي ماشينتم بر ميداري که لنگ نموني..

من: بايد بانکم برم..

کوين: بانک چرا؟

من: حساب خودم که خالي ه، حساب بابام شايد توش چيزي باشه، البته اون حساب مشترکمون..حساب اصليشم که تا امضاي خودش نباشه اجازه برداشت نداريم...يه سر هم بايد برم محضر...

کوين: خانوم ترو خدا، من هنوز سن ازدواجم نرسيده..يکي دو سال نامزد بمونيم بعد..

ته دلم خالي شد..احساس خيلي خوبي از حرفش بهم دست داد، خنديدم:

بايد گزارش دزدي سند ها رو بدم..که يه وقت با جعل سند نتونن ماشين بابا و خونه و اون مغازه تنديس رو بفروشن..تازه يه آپارتمان هم هست که اجاره داديم..اونم بايد گزارش بدم که سندش نيست..

کوين: خوب يادت افتاده کجاها بايد بري ها!

باز فکر کردم..بايد با استادم صحبت مي کردم براي کار..

کوين: کدوم کار؟

با تعجب نگاش کردم که گفت:

خب خودت گفتي بايد با استادم صحبت کنم براي کار! فکرتو با صداي بلند گفتي خودت! تقصير من چيه؟

خنده م گرفت:

قبل از اينکه اخراج شم استادم تو يه شرکت هلندي برام کار پيدا کرده بود، اما مسأله اخراج که پيش اومد و بعدشم دزدي. ديگه يادم نبود..اما نگران نباش..من اونجا هم که کار کنم براي شما طرح ميدم، قول ميدم!

کوين: نگران طرحهاي خودم نيستم..از اون شرکت چي ميدوني؟

من: تقريبا هيچي..اما دوست استادم اونجا کار مي کنه..

کوين: خب پس بسپارش به من، تو فقط از استادت اسم دوستش و آدرس شرکت رو بگير. من پيگيري مي کنم..حالام پاشو آماده شو بريم که مردم از گشنگي!

تا ظهر همه اون کارايي که بايد ميکردم و کردم..سوگل رو هم ديدم و ناراحتي شو از دلش در آوردم، اما ازم قول گرفت که تا مامان بابام برگردن بياد خونه ما که من تنها نباشم!

از 2 تا 4 وقت ملاقات بود، با اينکه بابا ممنوع الملاقات بود اما باز بايد مي رفتم..تو راه بيمارستان بودم که موبايلم زنگ خورد..کوين بود..

من: سلام، خوبي؟

کوين: سلام از بنده س، خوبم اما هم خسته م هم گرسنه..تو خوبي؟ کجايي؟

صداش خيلي شاد بود..سرخوشي ش به منم سرايت مي کرد..

من: دارم ميرم بيمارستان..

کوين: پس وقتي کارت تموم شد زنگ بزن بهم که بريم دلي از عزا در بياريم..

من: آخه من شايد کارم طول بکشه..

کوين: عب نداره، منتظرت ميمونم..به مامان سلام برسون و به بابات اگه به هوش اومده بود..شايدم خودم کارامو راس و ريس کردم و اومدم..فعلا برو که منشي م خودشو کشت بسکه در زد..

قطع کردم و راضي از وجودش ماشينو بردم تو پارکينگ عمومي نزديک بيمارستان..

مامانم شده بود پوست و استخون..بغلش کرده بودم و آروم گريه مي کردم..بابام به هوش نيومده بود، اما وضع ثابتي داشت..دکترا گفته بودن فقط توکل به خدا..

مامان که آروم شد خبرارو دادم بهش..بيچاره از پيدا شدن وسايل خيلي خوشحال شد، وقتي گفتم کوين سلام رسوند چشاش برق زد و گفت:

چيز ديگه اي نگفت؟

تعجب کردم:

نه، چيز خاصي بايد ميگفت؟

با سر جواب نه داد..همون موقع موبايلم زنگ خورد..باز کوين بود:

سلام، چي شده؟

از اونطرف سر و صدا ميومد...

الو؟ بکي؟ صدامو داري؟ بابا بيا با اينا صحبت کن نميذارن بيام بالا..هر چي ميگم من داماد آقاي ميناسيان م قبول نميکنن..تو يه چيزي بهشون بگو..

هاج و واج موندم..داماد بابام؟ يعني شوهر من؟! چي ميگفت؟!

تا خواستم يه چيزي بگم صداش دوباره رفت بالا:

بابا ولم کن حاج آقا..به خدا زشته زنم پشت خطه...اي بابا..پاره شد کتم که..نکن آقا! خانوم پرستار جيغ نزن ديگه..بيا با خودش صحبت کن..اي خدا..بابا اين زنمه که باباش افتاده اون گوشه..نگاه اينم حلقه مونه!

خنده م گرفته بود..از اون طرف هم عصباني شده بودم که داد و فرياد راه انداخته بود..گوشي رو قطع کردم و دويدم پايين..

دم اطلاعات يه گروه آدم ريخته بودن سرش و گرفته بودنش که تکون نخوره..پرستارها هم هي جيغ ميزدن که بندازينش بيرون! سريع دويدم طرفشون و داد زدم:

ولش کنيد بابا! کشتين شوهرمو..

بعد يهو ساکت شدم..شوهرمو..چي گفته بودم!!! يهو همه ساکت شدن و کوين و ول کردن..اونم عين يه بچه که مامانشو تازه پيدا ميکنه دويد طرف من..

بکي اينا ميخواستن منو بکشن..

اينو انقد مظلوم گفت که دلم ريش شد..بعد برگشت طرف اونا و گفت:

ديدين راس ميگفتم؟ زنمه بابا! کتمم که پاره کردين..کفشمم که گلي شد اين آقا باغبونه با چکمه هاي گلي جولان داد روش! موبايلمم که انگار عنيمت جنگيه..پسش بده خانوم پرستار! همه اينا بخوره تو سرم..چرا اون وسط منو تفتيش بدني مي کردين؟ چندشم شد!

خنده م گرفت..دستشو کشيدم و با خودم بردمش بالا..مامانمو که ديد دستمو ول کرد و رفت پيشش:

سلام هاسميک خانوم، حالتون خوبه؟ آقاي ميناسيان بهترن؟

مامان: سلام پسرم، بد نيستم..اونم مث ديروزه..ببخشيد زحمت بکي افتاده گردنت..

سرشو اندخت پايين و گفت:

خواهش ميکنم..زنمه ديگه..

من و مامان با چشماي گرد شده نگاش کرديم که تند گفت:

نه يعني خواهش ميکنم..وظيفه س.. من با اجازه برم سر و وضعمو مرتب کنم..

مامان اشاره کرد که جريان چيه؟

من: پايين بوده، اجازه ندادن بياد بالا، گفته من زنشم..

مامانم خنديد..خوشحال شدم..

تا کوين بياد بيرون یه پرستار اومد و ازمون خواست که بریم. وقتی خواستيم بريم مامانم کشيدش کنار و باهاش حرف زد.. داشتم مي مردم از فوضولي اما خجالت مي کشيدم برم بپرسم راجع به چي حرف ميزنن..

کوين که اومد گرفتمش به سوال:

چي ميگفت مامانم؟ راجع به چي حرف ميزدين؟ چرا آبروريزي کردي جلوي در؟ خب وقت ملاقات بود مثل بقيه چرا نيومدي تو؟

خنديد:

بابا يکي يکي بپرس جواب بدم... اولا که من کاري نکردم..خودشون ريختن سرم. وقت ملاقات هم نبود. تو هم چون بابات بود اجازه دادن بري تو، منو اجازه ندادن گفتن بايد فاميل درجه 1 باشي تا بري منم گفتم زنمه، بدت اومد؟ به خدا منظوري نداشتم...اما من آرزومه که زنم باشي..

برگشتم نگاش کردم که گفت:

کش نده قضيه رو، اما جدي گفتم! بعدشم که مامانت يه چيزي ازم خواسته بود که من انجامش دادم..ازم خواسته نگم بهت.. حالام کارآگاه بازي رو بذار کنار خانوم مارپل که روده بزرگه کوچيکه رو قورت داد..

ادامه دارد..

یکشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۶


همه چي تو يه چشم به هم زدن اتفاق افتاد..

حدود ساعت 5 بود که موبايلم زنگ خورد..

ورون: بله؟!

اون: سلام..خوبي؟!

ورون: مرسي..شما؟!

اون: نشناختي؟ ورون؟ ديويد م..البته نبايدم ميشناختي..

ورون با چشماي از حدقه در اومده: خ خ خ خ و و و بي؟!

اون: آره..ورون بايد ببينمت..ميتوني بياي بيرون؟!

ورون: آره..

اون: پس من 5 و نيم دم در خونه تونم..باشه؟

ورون: باشه..

اون: مواظب خودت باش..باي باي..

ورون: باي باي..

گوشيم تو دستم مونده بود..خشک شده بودم..يعني چيکارم داشت؟! من که نميتونم حالا اونطوري که بايد، شيکان پيکان کنم که!

خلاصه آماده شدم و ديويد اومد دنبالم..همه چي اوکي بود..بوي عطرش..لبخندش..تماساي دستش..حرفاش..حرکاتش..شوخي هاش..حتي غيرتش..فک ميکردم دارم خواب ميبينم..

ديويد: ورون مياي بريم خونه؟ مامانم سفارش کرده ببرمت ببينيش..

ورون: مامانت که منو ديده، ميشناسه..

ديويد: خب اين دفعه به عنوان عروسش..مياي؟

ورون: آخه لباسام...

ديويد: عب نداره عزيزم..

رفتيم خونه شون..نياز به معرفي نداشتم..مامانشو ميشناختم..خيلي هم رابطه مون خوب بود باهم..نشستيم کلي حرف زديم خنديديم و قهوه خورديم..تلفنشون زنگ خورد و مامانش جواب داد..بعد به ما گفت که کار داره و مجبوره بره و تنهامون بذاره..از منم معذرت خواست...مادر شوهر دوست داشتني ه!

من و ديويدم نشسته بوديم پاي ماهواره..ديويد پا شد رفت اتاقش..بعد چند دقيقه هم منو صدا زد..گفت بيا اينو ببين..دلم ميخواست نشونت بدم..

رفتم تو اتاقش..يه دفتر داد دستم..يه چيزي شبيه دفتر خاطرات بود..بازش کردم...خداي من..عکساي من..در حالات مختلف..اصلا فکرشم نميکردم..خواستم يه چيزي بگم که ديويد پيش دستي کرد:

ورون من هميشه دوستت داشتم..اما هيچوقت جراتشو نداشتم پا پيش بذارم..يا نميدونم اونقدار مرد نبودم..قوي نبودم..دير شده ميدونم..اما ما ميتونيم از اين به بعد با هم باشيم..

دلم راضي بود..يه لبخند زدم و سرمو انداختم پايين..بعد تماس لباش با لباي من..فوق العاده بود...

وقتي بيدار شدم ديويد خواب بود..در اتاقم باز بود..ترسيدم يکي بياد تو اتاق و مارو با اون وضع ببينه ..سريع دويدم در و بستم و ديويدو بيدار کردم..

ورون: جوجو، ديرم ميشه..ميرسوني منو؟

ديويد: هوم..الآن لباس ميپوشم ميريم عسلم..

وقتي منو رسوند دم در خونه قبل از اينکه پياده شم بوسم کرد و زير گوشم گفت خيلي دوستت دارم..

و اينگونه بود که من و ديويد رسيديم به هم..

و اينگونه بود که..

.

.

.

.

شما بدجور رفتين سرکار و مقادير متنابهي فول شدين...

Happy April Fool’s Day!

جمعه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۶

ای الهی این بلاگر درد بگیره..چرا عکس آپلود نمیکنه؟
یه عکس گرفتم از انگشتری که واسه اریک هدیه گرفتیم...مگه میشه بذارمش...

بیخیال!

صبح پارک ملت بودم..تا مغز استخونم یخ زده بود!!! بیچاره این حیوونای اونجا چی میکشن!


پنجشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۶

آقای آقا دیوید...
به شدت و از ته دل امیدوارم که کارای من زودتر انجام بشه و تو ویزات دیرتر از ویزای من بیاد!!!!
باشد که تو سال نوی امسال هم اینجا باشی و من در یو اس کیف دنیارو بکنم!!!

چهارشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۶

بنا بر دعوت جناب استاد کوچولو بر آن شدیم(تقلید از چلچراغ!) که ما هم بازی کنیم و فیض ببریم..!
اول از همه اینکه این استاد کوچولو..خیلی عزیزه..انقد چیز یز ازش یاد گرفتم که خدا میدونه!!!
و حالا اینایی که باید بنویسم!

1- فارغ التحصیل شدم!
2- رفتم سرکار و صد البته دو ماه بعد دیگه نرفتم سر کار..
3- قرار شد تو موسسه کیش تدریس کنم!
خب دیگه هیچ چیز خاصی اتفاق نیفتاده به خدا! این یکی بازی ه چقد سخته!
و بدین صورت چون بازی رو کامل بازی نکردم کسی رو دعوت نمی کنم..هر کی دلش خواست از قول من بازی کنه!

سه‌شنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۶

هی به خودم میگفتم یعنی ورون پست صدم راجع به چیه؟

حالا میدونم: اریک
کسی که همه زندگی مو براش میدم..
کسی که وقتی کنارش راه میرم افتخار میکنم که کنارمه..
کسی که وقتی میخنده چشای ریزش عین یه خط میشه..
کسی که واسه خودش زندگی میکنه و اون کاری رو میکنه که فک میکنه درسته...
کسی که با ناراحتی ش دلم میگیره و با خوشحالیش پر در میارم...

اریکم..خوشگلم..عزیزم..مهربونم...تولدت یک دنیا مبارک..
همیشه و همیشه برات خوشبختی آرزو دارم..برات سلامتی و موفقیت میخوام..

میکشم کسی رو که بخواد اذیتت کنه..

همینطور محکم ادامه بده..کاری رو بکن که دوست داری و میدونی که درسته..من کنارتم همیشه..

یکشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۶

ادامه:
نتونستيم ماشين رو از سر کوچه ببريم تو، پياده شديم و دويديم سمت خونه...پليسايي که دم در وايساده بودن نميذاشتن بريم تو..نمي فهميدم چه خبره، داد ميزدم بذاريد برم تو..چه خبره اينجا؟ مامان بابام کجان؟
سوگل هم دست و پامو گرفته بود، داشتم پر پر ميزدم که يه افسر اومد جلو:
اينجا خونه شماس؟
با عصبانيت نگاش کردم و داد زدم:
اگه خونه من نبود الآن اينجا نبودم، به ماموراتون بگين برن کنار ميخوام برم تو! زود باشين!
افسر: آروم باشين..معذرت ميخوام ولي هيچکس اجازه ورود به خونه رو نداره!
من: تو چيکاره اي که به من دستور ميدي؟ اينجا خونه منه! تو اجازه نداري مانع من بشي..
اينارو در حالي که تموم تنم مي لرزيد گفتم و دويدم سمت خونه و انقد چيغ زدم و خودمو به اينور اونور کوبوندم که گذاشتن برم تو..
چي مي ديدم؟ اصلا شبيه خونه خودمون نبود..حياط شبيه خرابه خيابون اونوري شده بود..با قدمهاي لرزون رفتم سمت در خونه..خواستم درو باز کنم اما دستام توان ندشت..به دستام نگاه کردم که سوگل اومد کنارم و گفت:
بيا، من باهاتم..
نگاش کردم، خيلي آروم بود..خونسرد!
با هم درو باز کرديم و رفتيم تو..بهتم زد:
سوگل، اين خونه ماس؟ درست اومديم؟ چرا اينجوري ه؟ اينجا که خاليه..هيچي نيس توش که..چرا اشتباه اومدي؟
دستمو گرفت و در گوشم تقريبا زمزمه کرد:
اينجا خونه خودتونه بکي، اگه ميبيني هيچي توش نيس واسه اينه که خاليش کردن..بردن همه چي رو!
خشکم زد:
چطور ممکنه؟ خونه ما هيچوقت خالي نيس که، هميشه مامان بابا خونه ن..
صداي افسر از پشت سرم اومد:
خالي نبوده خونه تون، مادرتون براي خريد رفته بود بيرون و پدرتون در حال تماشاي تلويزيون بوده!
زير لب گفتم:
مسابقه بسکتبال..
افسر: بله، زنگ رو ميزنن. پدرتون مي پرسن کيه و بهشون جواب ميدن بسته پستي داريد. از همه جا بي خبر ميرن دم در، وقتي در رو باز مي کنن يه نفر با چوب ميزنه تو سرشون..بعد ميان تو همه خونه رو خالي مي کنن و ميرن..
من: کي ديده زدنش؟ الآن کجاس؟ مامانم کو؟
افسر: يه رهگذر ديده که وقتي داد زده اونم زدن..البته اون زود به هوش اومده! مادرتون با پدرتون تو بيمارستان هستن..
يه نگاه به سوگل کردم که سريع گفت:
مامان باباي من پيششونن..
من: سند ها و مدارک چي؟ ماشين ها؟
افسر: متاسفانه همه رو بردن..حدس ميزنيم که سند ها رو جعل کنن و بخوان که به فروش برسونن..در حال پيگيري هستيم..اميدواريم هر چه زودتر گيرشون بندازيم..شما نگران نباشين..
يهو منفجر شدم:
همه زندگي مارو بردن، بابام بيمارستانه، خودمم از دانشگاه اخراج شدم..توقع داريد آروم بشينم و بگم خدايا شکرت که اين زندگي دل انگيز رو بهم دادي؟!
بعد بلند شدم و دست سوگل رو کشيدم که بريم بيمارستان..وقتي رسيديم دم در ماشين نذاشتم سوگل بشينه پشت رل..خودم رانندگي کردم، سوگل همه مسيرو داد زد که آروم برم و مواظب باش..برام هيچي مهم نبود..ميخواستم به مامان بابام برسم..
وقتي رسيديم دم در بيمارستان ماشينو پارک نکردم..وسط خيابون ترمز کردم و پريدم پايين..نگهبان نميذاشت برم تو و ميگفت وقت ملاقات نيست.. سوگل به موقع رسيد و براش توضيح داد چي شده که گذاشت بريم تو..بالاخره ديدمش، مادرم ته راهرو پشت اتاق عمل وايساده بود..هر قدم که بهش نزديکتر مي شدم ميديدم چقد شکسته، در عرض چند ساعت به اندازه چند سال پير شده بود..رسيدم بهش و بغلش کردم...گريه مي کرد، آروم و بي صدا، فقظ مي لرزيد و اشک مي ريخت..من اما عين سنگ ايستاده بودم..
حالش چطوره؟
مامان: معلوم نيست، وضع ثابتي نداره! يه لحظه خوبه و لحظه بعد ...
دلم خيلي براش سوخت..به جز من و بابام کسي رو نداشت..ديروز که منو اخراج کرده بودن، امروزم بابا اينطوري شده بود...
خودت خوبي ماماني؟
مامان: چي بگم؟ ميبيني که خودت..
داشتم مي شکستم..دلم ميخواست داد بزنم، خودمو بزنم زمين، ميخواستم به زمين و زمان فحش بدم..اما خودمو نگه داشتم، اگه من اينکارارو مي کردم مامانم چه مي کرد؟
بلند شدم رفتم پيشش و دستشو گرفتم:
نگران نباش عزيز دلم، الهي قربون اشکات برم..دعا کن، توکل کن به خدا..درست ميشه..من باهاتونم!
مامان: چي درست ميشه؟ هيچي نداريم ديگه بکي..ميدوني چقد خرج بيمارستان باباته؟
شهلا جون اومد جلو و گفت:
هاسميک جون اين چه حرفيه عزيزم؟ تا مارو داري غمت نباشه..همه تون رو چشم ما جا دارين..نگران اين چيزا نباش..
خجالت کشيدم يه جورايي..به نظرم هر چقد که با سوگل اينا صميمي بوديم درست نبود اونا خرج بيمارستان بابارو بدن..
مرسي شهلا جون..همين که الآن پيش مامان هستين خودش کلي ه..خدا بزرگه..خرج بيمارستان و داروهاشو يه جوري جور ميکنم..
شهلا جون خواست يه چيزي بگه که سوگل کشيدش کنار و يه چيزي در گوشش گفت..به مامان نگاه کردم و گفتم:
مامي، من يه سري طرح اينور اونور دارم..اونارو بفروشم کلي پوله..فقط نذار که شهلا جون و آقا ناصر پول بيمارستان رو بدن..باشه؟
سرشو تکون داد،ماچش کردم و بي سر و صدا زدم بيرون..دلم ميخواست تنها باشم..
قدم ميزدم و با خودم فکر ميکردم: چرا ما؟ حالا چرا اينطوري؟ انقد خشن چرا؟ اگه طرحارو نتونم بفروشم چي؟ اگه نتونم خرج بيمارستان بابارو بدم چي؟ کجا بايد بمونيم؟ به کي رو بندازم؟ چيکار کنم؟
تو اين فکرا بودم که ديدم دم در امد وايسادم..يه نفس عميق کشيدم و پله ها رو رفتم بالا..کارم زياد طول نکشيد..دو تا طرح داشتم که قيمت هر دو رو خوب گذاشته بودم..ايران چک گرفتم و وقتي مدير عامل پرسيد ميتوني واسه هفته بعد دو تا ديگه بياري سرمو آروم تکون دادم و گفتم:
اجازه بديد اين هفته رو طرح ندم..وضعيت بدي دارم..
خدارو شکر کردم که درک کرد و گير نداد..اومدم بيرون و يه راست رفتم ارژن..واسه سه تا کار اونجا هم سه تا ايران چک گرفتم..اين دو تا حل شده بودن..مونده بود ايده که هميشه اذيت ميکرد..رفتم تو شرکت و از منشي خواستم که به مدير عمل بگه اونجام.. تقريبا نيم ساعت نشستم تا اجازه داد برم تو اتاق..ر زدم و رفتم تو:
سلام آقاي ميناسيان، خسته نباشيد.
آقاي ميناسيان يه مرد 30 ساله خيلي خوش تيپ و خوشگل بود، خيلي خونسرد، جدي، و تو کارش موفق..شنيده بودم که خيلي دخترا دنبالشن، از جمله منشيش! اما نشنيده بودم کسي خنده ش رو ديده باشه!
سلام خانوم آوانسيان..ممنون..خسته نيستم، شما خوب هستيد؟
من: ممنون، آقاي ميناسيان طرحهايي رو که دادم مطالعه کردين؟
نميدونم چرا انقد کتابي صحبت مي کردم، اونم با کسي که بيشتر از يکسال بود باهاش کار ميکردم.
آقاي ميناسيان: کار خودتون بود؟
با تعجب نگاش کردم:
بله، فکر کردين کار يکي ديگه رو ميارم براتون؟
آقاي ميناسيان: ناشيانه بود، از شما انتظار نداشتم، يه بچه 10 ساله بهتر از شما اينارو کار مي کرد..
من: يعني چي؟ من يک ماه روي اونها کار کردم، حتي بهتر از طرحهاي قبليم بود..زحمت کشيدم پاي اونها! ما نميتونيد انقدر راحت ردشون کنيد..
آقاي ميناسيان: چرا نميتونم؟ فراموش نکنيد که نظر نهايي با منه..در هر حال..طرحها پيش منشي ه..بگيريد ببريد درستشون کنيد بياريد..ميخوام پس فردا رو ميزم باشه!
سرم گيج ميرفت..نميتونست انقد سنگدل باشه..اونا بهترين کارام بودن..حتي اونارو ندادم به ارژن..گذاشتم بيارم اينجا که ميدونستم قدر کار خوب رو ميدونن..نميدونم چقد گذشت که احساس کردم يکي بازومو گرفته و آروم مينشونه رو صندلي، سرمو بلند کردم ديدم اقاي ميناسيان ه..
حالت خوبه؟ بگم برات چيزي بيارن؟ چت شد يهو؟
سرمو انداختم پايين:
چيزي نميخوام، هيچيم نيست..الآن ميرم..
يه ليوان آب ريخت و داد دستم:
پس لااقل اينو بخور، کسي هم نگفت پاشو برو..ببين من قصد نداشتم ناراحتت کنم..اما طرحات اونقد که بايد خوب نبودن..
دستمو آوردم بالا و همه زورمو جمع کردم تو صدام:
لازم نيست توضيح بدين، طرحامو ميبرم..حتما يکي ديگه پيدا ميشه که قدرشو بدونه..از منم ديگه انتظار همکاري نداشته باشين..
پاشدم برم که دستم و گرفت و گفت:
چي شده؟ يادم نمياد زودرنج بوده باشي..انفاقي افتاده؟! طرحات مال خودمه..فقط درستش کن..حالام حرفشو نزن...آروم باش ببينم چته؟
سعي کردم دستمو بکشم از دستش که ديدم فشار دستشو محکم تر کرد..عصباني نگاش کردم:
ولم کنيد بذاريد برم به درد خودم بميرم..
آقاي ميناسيان: ببين تو يه چيزيت هست، مخفي نکن..يه ساله داريم باهم همکاري ميکنيم، مي شناسمت..تا نگي چته ولت نمي کنم..
پوزخند زدم و گفتم:
با چند تا طرحي که تحويل دادم منو شناختين؟ باور نميکنم..
لبخند آرومي زد و گفت:
فکر ميکني الکي و بدون فکر گذاشتم بياي اينجا کار کني؟ همه اون چيزايي که بايد بدونم رو راجع به تو و خانواده ت ميدونم.. من هيچوقت بدون شناخت و تحقيق کسي رو استخدام نميکنم..
بهت زده نگاش کردم:
از کجا ميدونين؟
با همون خونسردي و لبخند آرومش گفت:
بابات..
اينو که گفت بغضم گرفت..فهميد خودشم..بلند شد وايساد و گفت:
چي شده؟ تو که منو نصف عمر کردي..واسه بابات اتفاقي افتاده؟
فقط تونستم سرمو تکون بدم..بعد همه چي عين فيلم اتفاق افتاد..دستمو گرفت و از اتاقش رفتيم بيرون، طرحامو گرفت و منو برد تو پارکينگ، سوار ماشينش شديم و راه افتاد..تو راه با موبايلم يه تماس گرفت و بعدشم رسيديم بيمارستان..پياده م کرد و رفتيم تو، نگهبان هم جلومونو نگرفت..منو داد دست يه پرستار و خودش رفت..نميدونم چقد گذشت که برگشت و دست منو گرفت و برد...
يهو به خودم اومدم..انگار از يه خواب طولاني بيدار شده باشم..گيج نگاش کردم ولي نتونستم چيزي بگم..اونم انگشتشو گذاشت رو لباش يعني که هيچي نگو..منم آروم نشستم و چيزي نگفتم...بعد از تقريبا 5 دقيقه طاقت نياوردم و پرسيدم:
کجا ميريم آقاي ميناسيان؟ چرا نذاشتين بابامو ببينم؟
آقاي ميناسيان: ميريم خونه من، بعدشم که باباتو خودمم نديدم..اجازه ملاقان ندادن..اما حالش بهتره..وضعيتش ثابت ه..نگران نباش..در ضمن..به من بگو کوين..آقاي ميناسيان مال شرکت و کار ه..
من: آقاي...کوين...حالا چرا خونه شما؟ من نمي فهمم..ميريم اونجا چيکار؟
کوين: مادرت که همراه پدرته و بيمارستان ميمونه..تو هم اجازه نداشتي اونجا بموني..تو خونه خودتون هم که نميتونستي بموني..مادرتم گفت که نميخواي بري خونه دوستت..واسه همين اجازه تو گرفتم چند وقت خونه من بموني..نگران نباش..اندازه دو نفر جا داره...فقط اميدوارم آشپزي بلد باشي!
اينارو گفت و باز لبخند زد..ازش اينطور لبخندا بعيد بود.. يه کم که گذشت رسيديم..در پارکينگ رو باز کرد و رفتيم تو..ي خونه بزرگ با يه حياط سبز و پر گل تو دل زعفرانيه..پياده شدم و رفتيم تو..
کوين: اينجا راحت باش..کسي نيست..قهوه يا چاي؟
من: قهوه لطفا...
خنديد و گفت:
مگه اومدي کافي شاپ که اينطوري ارد ميدي دختر؟!
خجالت کشيدم و سرمو انداختم پايين..
کوين: ناراحت نشو، من قصد اذيت کردنتو نداشتم..خواستم يه چيزي بگم از اين حس و حال پکريت در بياي..سوگل همه چي رو برام گفت..درست ميشه..بايد آروم باشي و قوي..
من: قوي؟ شوخي ميکني؟ چوري تو اين اوضاع قوي باشم؟ من يه دست لباس زير ندارم که بپوشم...بابام گوشه بيمارستانه..معلوم نيست خونه و ماشينها و سندها رو بتونيم پيدا کنيم..الآن فقط نصف پولي رو که بايد به بيمارستان بدم رو دارم..ابزار هيچي ندارم که باهاش کار کنم..جاي موندن ندارم..از دانشگاه اخراجم کردن..يه موقعيت کار مسلم رو از دست دادم..چطوري آروم باشم و قوي؟
بغضم ترکيد و اشکام ريخت..اومد کنارم و دستمو گرفت..عين بجه ها خودمو انداختم تو بغلش و هاي هاي گريه کردم..هيچي نميگفت..فقط موهامو ناز ميکرد..وقتي آروم شدم گفت:
دستشويي و حموم طبقه بالاس..ميخواي يه دوش بگيري؟ براي لباساتم نگران نباش..از لباساي خواهرم چند دست مونده..
وقتي ديد همونطور نگاش ميکنم گفت:
برو دوش بگير لباس بپوش بيا همه چي رو تعريف ميکنم برات..
رفتم بالا، حموم رو پيدا کردم..چه حموم بزرگي..خونه ما در مقابل اين خونه شبيه يه آلونک بود..شيرآب رو باز کردم و رفتم لباس پيدا کنم..شکر خدا اولين اتاقي که رفتم توش لباسا تو کمد بود..ماتم برد..کوين گفته بود چند دست در حالي که بيشتر از يه مغازه لباس بود اونجا!
يه بليز بنفش آستين کوتاه برداشتم، يه شلوار جين، يه جفت دمپايي به اضافه لباس زير..حوله هم که تو حموم بود..
حمام کردم و يه کم آروم شدم..خستگي م در رفته بود..موهامو خشک کردم و از پله ها رفتم پايين..وقتي صداي پامو شنيد از آشپزخونه اومد بيرون و بدون حرف نگام کرد..
من: چيزي شده؟ نکنه برعکس پوشيدم؟
بعد به لباسام نگاه کردم..کوين با يه صداي هيجان زده گفت:
نه، درست پوشيدي..اما من نميدونستم تو انقد خوشگلي بکي..
از خجالت سرمو انداختم پايين، به خودش اومد و دستپاچه گفت:
ببخشيد، من هول شدم..عافيت باشه..راحتي تو لباسا؟
سرمو تکون دادم و رفتيم تو آشپزخونه که قهوه بخوريم..
کوين: حوصله داري تعريف کنم يا نه؟
باز سرمو تکون دادم..
اول راجع به خودم ميگم..بعد راجع به تو..
تعجب کردم، يعني چي راجع به من؟
کوين: خب، منو که ميدوني 30 سالمه.....
ادامه دارد...

دوشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۵

عرض شود به حضور منورتان که بنده دو تا بلاگ دیگه دارم...اگه خواستید میتونید از تو پروفایلم پیداش کنید بخونید...
بعدشم که صفحه 360 یاهوم وجود داره( میدونیستین نه؟!) میتونید سر بزنید و اینا...آی دی ش هم همین آدرس بلاگه!!!
اینه داداش...ما اینوری کار میکنیم!
جونم دیگه به حضورتون برسونه که امروز فوتبال بازی کردم(چیه خب؟ من بازیکن خوبی م!) و کمی تا مقداری مماخ گرام همانا ضرب دید و دلمه که بود..دلمه تر شد!
اگه خدا بخواد، گوش شیطون کر بعد عید کیش تدریس میکنم...!
همین دیگه...
اگه باز آپ کردم که فبها! اگه نه که سال نو همه میارک، از ته دل براتون بهترین ها رو آرزو دارم!

شنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۵

اون: ورون، آرایشگاه بودی؟
ورون: آره، از کجا فهمیدی؟
اون: وزن کم کردی آخه..سبک شدی!!!!

چهارشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۵

حداقل تا روز 5 فروردین منتظر ادامه داستان نباشین..وقت ندارم..خونه نیستم!
امروزم خبر مرگ یکی از دوستامو شنیدم...جمعه چهلشه...باورم نمیشه...دوستم بود..صمیمی بودیم.. اونوقت من امروز خبردار شدم..خدای من...آخه جوون بود هنوز...

سه‌شنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۵

تراوشات آشفته ذهن ورون:

آهنگ واسه من بهنام رو شنیدین؟ میگه چشمات واسه من نگات واسه من!
اصولا بنده غیرت میرت رو نیستم..ام اخب این آهنگ رو دوست دارم که مثلا یه پسری واسم بخونه!!!
چپ چپ نگاه نکنین..با فرخ که دوس بودم به هیچ بنی بشر مذکری نگاه نمیکردم..!

پسره با دوستاش میرفت..چیپس هم میخورد..دوستش اومد یه دونه برداره برگشت گفت:
حیوان..یه دونه...هو گلابی!!!

چند وقته زانوی پای چپم ناجور درد میکنه...و خب چون همیشه از قطع کردن پا و اینا میترسم عین سگ..الآن فک میکنم نکنه قطعش کنن؟!

این فیلم سایلنت هیل رو بالاخره دیدم...اما جون کندم انقد ترسیدم..آخرشو نفهمیدم..یعنی دختره و مادرش مرده بودن؟! اون روحشون بود آیا؟!

امسال چند تا تلفات؟!
چند تا سقط؟
چند تا سکته؟
چند تا کور و کر؟
چند تا لال؟
چند تا ایست قلبی؟
چند تا غش؟ هان!؟

زور داره ها..یه کاری رو میکنی و اینا..مسئولشی..بعد مه به عنوان مسئول تورو میشناسن..
بعد یه بچه خنگ که مثلا کمکت میکنه که عملا فقط داره تو روحت و اعصابت میرینه..تو یه روزنامه..اسمش به عنوان مسئول بره!!!

خداااااااااا...پسرایی که تو سیتروئن نارنجیه بودن چقد ناز بودن..عروسک اصلا!!!

جمله فلسفی: میخوای سیگار بکش نمیخوای نکش..نه از من چیزی کم میشه..نه بهم چیزی اضافه میشه!!!

که چی خب؟ من گوشیم دلمو زده..گوشی نو میخوام...
یعنی باید صب کنم دوباره برم سرکار که با حقوق خودم بخرم؟ آره؟!

ببین بابا..دیگه گیر ندی هی بریم اصفهان چند روز تعطیله ها!!! من حوصله ندارم ها!!!



در ضمن..داستانه ادامه داره.. وقت شه بقیه شو مینویسم! ببخشید که ترسیدید...به عقل ناقصم نرسید بنویسم که حقیقت نداره!

شنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۵


پشت چراغ قرمز بوديم و منتظر که چراغ کي ميخواد سبز شه..بدمصب 200 ثانيه که وايساده بوديم، تازه رو ثانيه 20 گير کرده بود..
سوگل: چته بغ کردي؟ يه کم بخند بابا! آهنگ محبوبت داره پخش ميشه آخه!
من: گير نده حوصله ندارم..مگه نديدي آشغال چجوري گذاشت تو کاسه مون؟
سوگل: ديدم که نه، شنفتم با جفت گوشام به اضافه سمعک اهدايي آقا جونم! خب هر زري که زد تموم شده الآن، خوبه همه عالم و آدم ميدونن شما فرشته پاک خدايين بکي خانوم..بيا بيرون از تو اين حال..بريم قليون بزنيم؟!
من: خنگ خدا، من کي قليون کشيدم که حالا بات بيام بري قليون بزني؟! ديوانه، مسخره بازي چرا در مياري؟! فردا پس فردا توروهم به جرم مشارکت و چميدونم شريک جرمي و اينا پدرتو در ميارن..اونوقت ببينم باز بلبل زبوني ميکني؟
سوگل: به جهنم..من که از خدامه..بابا ما ليسانسو که داريم خانوم مهنٌس! فوق بخوره پس کله ت..پيشکشم!
من: آره والله..نه که همه پروژه هاتو به موقع تحويل ميدي، تازه خودتم روشون کار ميکني..
سوگل دستشو آورد جلو گونه مو ناز کرد و گفت:
الهي فداي بکي جونم بشه که عينهو خواهرمه!!!
من: دستتو بکش..بي تربيت! سبز شد برو.!
من و سوگل هيچوقت يه ديالوگ درس حسابي نداشتيم..نه اون خيلي تو کار زندگي بود نه من! بيخيال بوديم..
رسيديم دم در خونه، خواستم پياده شم که سوگل داد زد:
هوووووووو، وايسا منم بات ميام..با اين قيافه مکش مرگ مايي که گرفتي بري پيش هاسميک جونم بيچاره سکته ميکنه..بذار من برم آماده شون کنم!
من: مگه خبر مرگت ميخواي خبر مرگمو ببري براش؟ بيا برو خودم بلدم!!!
سوگل در حالي که عين بچه هايي که دنبال مامانشون مي دوون پشت سر من ميومد گفت:
وقتي ميگم خنگي نق نزن ديگه...کي گفت راه خونه خودتو بلد نيستي آخه..البته از تو بعيد نيست..عقلت پاره سنگ بر ميداره!
من: سوگل ميگيرم ميزنمتا! ببند ديگه!!
دستاشو آورد جلو لباش اداي زيپ کشيدنو در آورد و بعد شروع کرد يه سري سر و صدا در آوردن..هر چي اشاره کردم چته باز صدا در آورد..آخرش به زور دهنشو وا کردم..
اي بميري الهي، آدم نميشي تو..دهنتو چرا بستي؟ نگفتي خفه ميشي؟!
سوگل: خب خنگه، خودت گفتي ببند ديگه..
اينو گفت و دويد رفت طرف ساختمون..منم دنبالش!
سوگل و خونواده ش تقريبا 20 سال پيش اومدن همسايه ما شدن...يه برادرم داره که اسمش سهيله..ما تو مدرسه باهم آشنا شديم و دو دقيقه نشده دوست شديم باهم. عين خواهر هميم..مامان باباهامونم خيلي با هم صميمي ن..تقريبا هر شب يا ما خونه اوناييم يا اونا خونه ما!
درو وا کردم رفتم تو ساختمون ديدم داره واسه مامانم زبون ميريزه..
آره هاسميک جونم، بعد پسره جلو همه برگشت به بکي گفت که..
نذاشتم حرفي بزنه..سريع رفتم سلام کردم که نتونه سوگل چيزي تعريف کنه..انقد شاخ و برگ ميده به هر چيزي که فقط حقيقت رو از توش نميتوني بفهمي!
من: سلام مامان، خسته نباشي..خوبي؟!
سوگل: باز پريدي وسط حرف من؟! هاسميک جون به من گوش بده..آره..پسره صاف صاف در اومد که..
يکي زدم به پهلوي سوگل و با چش و ابرو بهش فهموندم که چيزي نگه..
سوگل: بيا و خوبي کن..خنگه تو خبر ازدواجم مث خبر مرگ ميدي به مامانت آخه..من خفه ميشم ببينم تو چه گلي ميخواي به سر خودت بزني با تعريف کردن خاطرات يک دختر دانشجوي فوق ليسانس اخراجي!
اينو که گفت عين چوب خشک شدم..يه نگاه کردم به مامان ديدم آروم نشست رو صندلي..
جريان چيه بکي؟
بلندش کردم بردم تو حال و به سوگل حالي کردم يه ليوان آب بياره.. نشوندمش رو مبل و گفتم:
آروم باش..ميگم برات..قول ميدم..فقط تو آروم باش!
انقد مظلوم نگام کرد که بي اختيار اشکام ريخت..سرمو گذاشتم رو پاش و گريه کردم..اونقد که خالي شم.. مامان سرمو گرفت آورد بالا و گفت:
حالا ميگي!؟
من: آره..
آّب دهنمو قورت دادم، يه نفس عميق کشيدم و شروع کردم..
پارسال موقع امتحاناي پايان ترم که نزديک سال نو بود يکي از پسراي شيمي ماشينشو درست جلوي ماشين من پارک کرده بود، يه طوري که من نميتونستم حرکت بدم ماشينو..
سوگل: همون ابوطياره شو ميگه ها...اوني که پارسال داشت و اوراق شد يادتونه؟ اون مرسدس مدل 2004 ه..
چپ چپ نگاش کردم..
من: اون روز سوگل کلاس نداشت..منم از دوستام کسي باهام نبود..هر چي اينور اونور کردم ديدم نيست صاحبش..يکي دو ساعت نشستم تو ماشين تا اومد..خيلي عصباني بودم..تا خواست در ماشينشو باز کنه فحشو کشيدم به جونش..صدامو بردم بالا، چشامو بستم و هر چي که اومد به دهنم گفتم...خوب که دلم خنک شد چشامو وا کردم ديدم سرشو انداخته پايين يه ليوان آب دستشه..ليوانو داد دستم و معذرت خواهي کرد..کلي خواهش تمنا کرد و خلاصه من بيچاره گفتم باشه حالا برو..
بعد از اون هرروز سر راهم سبز ميشد و به يه بهونه اي سر حرفو باهام وا ميکرد..يه هفته بعدشم دعوتم کرد به ناهار..قبول نکردم..هر کاري کرد که دوست شه موفق نشد..
سوگل: بدبخت نميدونست تو اون دل صاب مرده تو آلياژکاري کردي..
من: کار به جايي رسيده بود که همه ميدونستن اين منو ميخواد..هي برام گل ميخريد، هديه ميخريد..از هر راهي استفاده ميکرد که بتونه منو رام کنه..اما حرف من يکي بود..يه بار که جلو در دانشگاه باز بهم گير داد ديگه طاقت نياوردم و به مامور حراست گفتم که داره مزاحمم ميشه...ماموره هم نامردي نکرد جلو همه حالشو گرفت..اونروز وقتي سوار ماشينش شد، جلو پاي من نيش ترمز زد و گفت: روزگارتو سياه ميکنم..جدي نگرفتمش..ديگه هم تو دانشکده ما پيداش نشد..تا امروز..
سوگل: هاسميک جون روز قيامت امروز بودا..خدا که کاري نداشت...تماشاچي بود..اما همه بنده هاش نشسته بودن که به حساب اين بکي خنگ رسيدگي بشه!
من: پسره بين اون همه آدم تو راهرو داد کشد که وايسا...به روم نياوردم..اما بدتر داد زد..برگشتم گفتم خجالت بکش مگه اينجا سر جاليزه که اينجوري داد ميزني؟ مگه کم کلفتتم که امر ميکني وايسا.. تف کرد تو صورتم و گفت : بيخود کولي بازي در نيار..پرونده ت جلو همه بازه.. هاج و واج نگاش کردم که گفت: همه ميدونن که چه دختر کثيفي هستي..هرروز با يکي..يه روز با يه آدم پولدار ميريزي رو هم، يه روز با پسر فلان وزير، فرداش با شوهر بهمان استاد...پس فرداش با يه برج ساز ..هرروز با يکي..فک ميکني اينا نميدونن از همه شون پول بلند ميکني؟ دزد کثافت.. تو هموني که به من گفتي فقط با توام..اما با پسر خاله من دوست شدي و رفتي خونه ش..همه اينا ميدونن که به بهونه هاي الکي منو خر کردي که برات يه لپ تاپ بخرم..سرويس طلا که جلو نامزد برادرم کم نيارم..کفش فلان که وقتي ميرم بيرون مجبور نباشم چکمه هاي سه سال پيشمو بپوشم..دستت رو شده دختره آشغال ..خيلي کثيفي...تو به چه جراتي ديروز رفتي در خونه ما به مامانم گفتي من از پسرت حامله م؟ اصلا چجوري ميخواي ثابت کني بچه مال منه؟! تو که هرروز با يکي بودي..معلوم نيست باباي اين حرومزاده کيه..
هر سه تامون داشتيم حق حق گريه مي کرديم...دلم واسه مامانم ميسوخت..اما ميدونستم که تا حقيقت رو ندونه آروم نميشه..
من: تا بتونم بفهمم چي به چيه حکم اخراج دادن زير بغلم و بهم گفتن هري..
حرفام که تموم شد مامانم بغلم کرد و نازم کرد..آروم که شد گفت:
اين پسره کيه؟ نشوني داري ازش؟ ميتوني پيداش کني؟
سوگل: يه چش به هم بزني هاسميک جون جنازه شو برات ميارم..
مامان: نه، اصلا نميخواد...تو که الآن نميتوني کاري بکني..لابد اونقد نفوذ داشته که همچين کاري کردن..ناراحتي؟
من: حرف مردم و عکس العملشون و اينکه چي فک ميکنن برام صنار نمي ارزه..ناراحتم از اينکه زندگيمو به خاطر کنکور فوق به خودم حروم کردم..اما يه ترم مونده به آخرش اينطوري شد..
مامان: حالا ميخواي چيکار کني؟!
سوگل: هيچي..مياد ميشينه وردست شما يه قرمه ياد ميگيره، يه بافتني بلد ميشه که فردا خواست بره خونه شوهر به جرم بلد نبودن چايي دم کردن با تيپا نندازنش بيرون..
مامانم خنده ش گرفت..راست ميگفت..من چايي بلد نبودم دم کنم!
مامان: درد نگيري تو..بذار ببينم خودش چي ميگه..
سوگل: خيلي م دلش بخواد يه کدبانوي درجه يک معلمش بشه....
بعد به من نگاه کرد و گفت:
بدبخت..يه چيزي ياد بگير فردا پس فردا بتوني بري يه رستوران کار کني..
اينقد گفت و گفت که از اون مود ناراحتي در اومديم..
شب تو اتاقم نشسته بودم که بابام اومد...
سلام دخترکم، عسل بابا، نبينم اشکاتو...
من: سلام بابايي جون، کي اومدين شما؟ ببخشيد که نيومدم پايين..
بابا: مامانت همه چي رو گفت..فردا ميرم پسره رو پيدا کنم..بايد ادب شه..داشنگات که بعيد ميدونم کاري بکنه..اما خب..همين پسره رو حالشو بگيريم دلم خنک ميشه...
من: بابا تورخدا شما خودتونو عصباني نکنين، باشه؟
بابا: من راحتم عزيزم..برنامه ت چيه حالا؟
دستامو تو هم قلاب کردم..هميشه وقتي پريشونم اينجوري لرزش دستامو پنهون ميکنم..
با ارژن و ايده و امد که قرارداد دارم..از طرف استادم قرار بود به يه شرکت هلندي معرفي شم که فک کنم کنسل شه...فعلا با اينا کار ميکنم تا بعد خدا بزرگه...
بابام اومد پيشم و دستشو حلقه کرد دور شونه م..آرامشي که اون لحظ بهم داد هيچي نميتونست بهم بده..
هر طور خودت راحتي عسل بابا..فقط خودتو عذاب نده..
سرمو تکون دادم، اما جرات نکردم بيارمش بالا که بابا اشکامو نبينه!
رو تخت دراز کشيدم و نفهميدم کي خوابم برد..
با صداي زنگ موبايلم از خواب پريدم..ساعت 3 نصفه شب بود..نگاه کردم ديدم سوگل ه..اي خدا..اين چه ديوونه اي ه؟!
من: چته نصف شبي؟ بخواب دختر..ويرت گرفته چه غلطي بکني؟ من نيستم..خوابم مياد...
سوگل: هو! پياده شو باهم بريم...بميري يه لحظه خفه شو بگم چي شده آخه!
من: بگو که حوصله ندارم..اما اگه چرت و پرت بگي همين الآن پا ميشم ميام در خونه تون لت و پارت ميکنم...
سوگل: مال اين حرفا نيستي..پاشو جل و پلاستو جمع کن بريم دوبي..
يهو ميخکوب شدم وسط تختم..
چي؟ زده به سرت؟ دوبي؟ واسه چي؟ اينوقت شب؟!
سوگل: آره ديگه...تو که هرروز با يکي هستي که..بيا بريم اونجا برو پيش اين شيخا..حداقل يه پولي بهمون ميماسه...
من: برو بگير بتمرگ بي تربيت...حالتو ميگيرم..يعني واقعا تو منو اونجوري فرض کردي؟
بغض کردم و آروم گفتم:
من که چيز پنهوني ازت ندارم..تو حتي ميدوني من روزي چند بار ميرم دسشويي..
سوگل: اه..چندش..حالم به هم خورد..بي جنبه..ظرفيت شوخي نداري ديگه..زنگ زدم ببينم مردي يا داري جون ميکني ايشالله؟
من: جونت در آد با اين احوال پرسيت..يکي طلبت..خوبم!
سوگل: خب پس برو بخواب که فردا صب ميريم...
من: بسه ديگه پررو نشو...شوخي تموم!
سوگل: شوخي نميکنم..صب ميريم شمال..من و تو!
من: برو بخواب داري دري وري ميگي..ميگن بچه وقت خوابش که بگذره هذيون ميگه ها!
سوگل: از ما گفتن...راستي..واهه کيه؟!
اينو گفت و قطع کرد..فهميدم باز تو گوشيم فوضولي کرده...واهه پسر دوست بابام بود..رابطه خاصي نداشتيم اما اين سوگل ول نميکرد..هي ميگفت اون دلش پيش توه..
تا صب خوابم نبرد..آفتاب که زد پاشدم طبق معمول لباس پوشيدم رفتم حياط يه کم ورزش کردم، بعد دوش گرفتم و صبحونه خوردم...بايد ميرفتم چند تا طرح تحويل ميدادم..هميشه صب زود بهتر بود..مغز همه بهتر کار ميکنه اون موقع! در حياطو وا کردم ديدم سوگل وايساده..يه لبخندم گوشه لباشه..فهميدم يه چيزي يخواد بگه که اعصاب منو قشنگ بريزه به هم..
سوگل: خواب ديدم مردي..بعد من سر قبرت فاتحه خوندم..حلوام که نبود، دو تا خرما گذاشته بودن که هر دو تاش کرمو بود..خير سرت وقتي م که مردي به ما چيزي نماسيد..
خنده م گرفت..
حالا که زنده م..بيا برو تو بخچال 100 تا خرما هس هر 100 تاشو امتحان کن اگه يه دونش کرمو بود بيا من اسممو عوض ميکنم..
سوگل: برنامه شمال سر جاشه..طرحاتو تحويل بده..ظهر حرکت ميکنيم..
من: ميدوني که ماشين من مشکل داره، سرويسم نکردم..
سوگل: جون به جونت کنن خسيسي..با ماشين من ميريم که بي ام دبليوي شما آفتاب نخوره بهش..! فقط برگشتنه خرت و پرت بگير اونجا نميريم از گشنگي...!
سفر برام لازم بود..خيلي خسته شده بودم...تند و تند کارامو کردم و آماده شدم که بريم..مامان من و مامان سوگل بدرقه مون کردن و آب ريختن پشت سرمون....يه کم که رفتيم سرمو تکيه دادم به پشتي صندلي و چشمامو بستم..
به زندگي م فکر ميکردم..به خونواده خودم و سوگل..چقد خوشحال و راضي بوديم..خدايا شکرت..
نميدونم چقد گذشت که با تکون دادن سوگل از خواب پريدم..موبايلم داشت خودشو ميکشت....از خونه سوگل اينا بود.
سلام شهلا جون، خوبين؟
شهلا مامان سوگل بود.. يه خانوم خوشگل و خوش تيپ که مربي بدنسازي هم بود..صميمي ترين دوست مامان منم بود.
مامان: بکي...
صداش ميلرزيد..موندم يه لحظه..چي شده بود؟ چرا هز خونه زنگ نزده بود؟!
چي شده ماماني؟ خوبي؟ همه خوبن؟
مامان: بکي برگردين..
من: چرا؟ چي شده؟ واسه کي اتفاقي افتاده؟! مامان...ما تازه راه افتاديم که..
مامان: انقد سوال نکن..گفتم برگردين يعني برگردين..
گوشي رو که گذاشت تازه فهميدم چي گفته...
سوگل: چي شده؟
من: بايد برگرديم..سوال نکن که هيچي نميدونم..مامانم صداش ميلرزيد...ناراحت بود..دور بزن برگرديم..
بي صدا دور زد و برگشتيم...بعد از يه ساعت سر کوچه بوديم..دم در خونه شلوغ بود..کلي آدم اونجا بودن..ماشين پليس و آمبولانس هم بود...

انقدر بده وسط خواب دیدن بیدارت کنن...مخصوصا اگه وسط پاساژ کویتی در حال گشت و گذار باشی واسه خودت!!

جمعه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۵

به سلامتی..8 مارچ هم گذشت و هیچکی یه دهن تبریک خشک و خالی هم نگفت...بنده اما به مامانم تبریک گفتم!!!

عمه م زنگ زده از اصفهان که: مگه ورون نمیگفت میرم واسه مامانم گوشی می خرم پس کو؟
ورون: چی؟! من پول دارم که نمیخرم؟!

ورون: ببین بذار اون آهنگ خوشگله که منصور میگه دونه دونه اون پخش شه..
دوست جون: فک کردی الآن مرا ببوس ه؟! خنگ خب همونه دیگه!!!

مامان: موهامو روشن روشن کنم..کاهی..خوبه؟!
ورون: قربون دستت ته رنگ چیزی موند موهای منم رنگ کن!!!

پنجشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۵

فک کن!
امروز درست وسط اتوبان آفریقا..خروجی همت به آقاهه گفتم نگه دار پیاده شم!
چون فک کردم میخواد منو بدزده...!!!
اونم منی که هیچکی جرات نداره چیزی بم بگه!!!

احمقم دیگه! شک که نداشتین توش!؟

پ.ن: در ضمن...کامنت هام کم شده چرا؟! من که میام بلاگاتون!!!!

چهارشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۵

قرار بود با دوستم بریم بیرون..قرار مدار گذاشتیم..اومدم برم کفش بپوشم دیدم دیریرینگ دیریرینگ(زنگ تلفن خونه ما آهنگه..نوقع دارن اجرا کنم؟!) :
مامان برداشته: الو؟! (آش میخوری یا پلو؟)
دوستم: سلام، ببخشید ورون هس؟!
مامان: آره دخترم..گوشی..!
ورون در حال غر غر میاد سمت مامان..
ورون: هان؟! چته؟!
دوستم: کوفت..یعنی تو از صب که بیدار میشی همش غر میزنی..؟ خسته نمیشی؟!

اینارو گفتم که بگم بنده ملقب هستم به مادر بزرگ!!!!

پ.ن: دیوید رو یادتونه؟ امروز با خواهرش یه جایی بودیم..بعد اومد دنبال خواهرش..خواهرشم گف: ببخشید دیگه اگه نمیخواست بره بیرون میرسوندیم تورو!!!
دلم هواشو کرده..دروغ چرا؟ هنوز دوسش دارم!

سه‌شنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۵

یه سی دی رسیده دستم..پر بازی و تم موبایل..
بعد تو بازیهاش یه سری بازی سکسی ه...
اینارو که میزنی تو گوشی میخوای اجرا کنی ارور میده!!!
جالبه نه؟!
بعد بقیه بازیها مث بچه آدم اجرا میشه!!!

دوشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۵

همیشه توصیه کردم که وقتی زمین میفتید خودتون به خودتون بخندید که از عصبانیت اینکه بقیه میخندن منفجر نشین!
نمونه ش زمستون پیرارسال..بنده سر صب تو شلوغی دورازه شیراز(تو اصفهان) همچین لیز خوردم و با کون خوردم زمین که یک هفته کبود بودم!!!
چیکار کردم؟! پا شدم هر هر به خودم خندیدم!
اصلا هم عصبانی نشدم که ملت دارن پوزخند میزنن!!!

یکشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۵

هوا که عالی میشه..وقتی میری بیرون...تک تک سلولهات میسوزه که چرا دستت تو دست کسی نیس!!!

سینما که میری..وقتی چراغا خاموش میشه.. نگات رو پرده نیس..با حسرت سرهایی رو نگاه میکنی که دارن به هم نزدیک میشن!!!

پارتی که دعوت میشی..نگات که میفته به زوج هایی که تانگو میرقصن..بغض گلوتو میگیره!!!

انگاری ورون دیگه این احساسات رو نداره!

شنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۵

اریک اومد گفت ببین ورون یه گوشی هس..وی تری آی(حال ندارم اینجا انگلیش کنم!) بیا برو بخر اینو و اینا!
منم دلم گوشی میخواس...
گفتم باشه ببر عوض کن!
بعد گفت شنبه میبرم...گفتم چه کنم بدون گوشی..گف گوشی خودمو میدم!
جمعه شب (دیشب) در اومد که من نمیدم گوشی مو تو ببری!
صبحم رفته گوشی مو نشون داده..اونم گفته 50 بسلف..!(من گفته بودم تا 30 تومن میدم!) اینم گوشی خودمو زده زیر بغلش برگشته خونه!
همین دیگه...اعصاب منو ریخته به هم...ملت برادرشون براشون 500 تومن میده گوشی میخره..برادر بنده 20 تومن زورش اومده بده!

جمعه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۵

صب رفتیم کلیسا..یعنی اولین کلیسایی که ارامنه تو تهران ساختن...تو بازار ه...!
من که معمولا نمی ترسم..اما وحشتناک بود..پر معتاد و عملی و اینا...
جلو روی ما علنا تریاک رد و بدل می کردن...پسره که در گوش من هی می گفت کپسول!!!

راجع به کلیسا بعدا براتون میگم!

پنجشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۵

الهی ورون فدای احساساتتون بشه...من که جایی نمیرم..همین گوشه کنارام..به خدا نت ندارم..کارت ندارم پولم ندارم خب چه کنم آخه؟!
بعد میام اینجارو آپ میکنم کامنت نمیذرارم واستون از عذاب وجدان میمیرم...
وگرنه میتونم هرروز 5 تا پست بذارم...میخواین اینجوری؟!

جونمم واستون بگد که..هان..غر بزنم...
ای الهی بترکن این پسرای ارمنی..مردن اینا نمیان با من دوس شن؟! خب من دلم یک عدد بی اف جان میخواد! پ.لدار و خوشگل و خوشتیپ باشه...ارمنی ام باشه!

چهارشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۵

ورون میره مرخصی...ببخشید دیگه...دست و دلم به نوشتن نمیره واقعا!!!
دلم از بی معرفتی خیلی ها پره...
کاش الآن 1 سال بعد بود...کاش!

دکتر روانپزشک یا روانشناس یا مشاور خوب سراغ ندارین که پول نگیره برا ویزیت؟!

دوشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۵

دلم واسه محسن چاوشی سوخت... خیلی دوسش دارم این بشر رو..صداش یه آرامش خاصی بهم میده...
چلچراغ باهاش مصاحبه کرده..به بیچاره یه بلیط ندادن فیلمی رو که توش خونده بره ببینه... حالا بماند با چه وضعی آهنگارو سساخته و ضبط کرده!!!

یکشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۵

بر و بچ امروز بازی درن..دارم میرم تشویق..اگه ببرن میرن فینال..لیگ دسته 1 بسکتبال..کم افتخاری نیست!

جمعه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۵

غرض میکنیم شماها هم پولدارین..هم دست و دلباز..هم مهربون...!
واسه من گوشی موبایل چی می خریدین؟!
جواب بدین بعد تو کامنت دونی بخونین که من واستون چه گوشی می خریدم؟!

پنجشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۵

فقط این...روزمو ساختی جونم...

سه‌شنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۵

تنها چیزی که دارم بهش فک میکنم رفتن ه..مهاجرت..
اون راهی رو هم که سراغ دارم تا مقصد تقریبا یک سال طول میکشه..یه پاسپورت بدون مهر، گواهی مسیحیت، و یه آدم دلسوز اونور دنیا!!!
اینا کاری نداره..فدای سرم 5000 دلار هم باید بدم میدم..شده خودمو می فروشم...
شنیدین میگن هر کی واسه هر کاری عجله داشته باشه نفر آخره که اون کارو میکنه؟
حالا حکایت منه..7 سالی میشه که زمزمه ش همه جا هست که ورونیک میخواد بره، ورونیک میخواد بره..

عموم و هیچوقت به خاطر کاری که کرد نمی بخشم..سالهی قبل..تقریبا 14 سال قبل..مامان و بابا رفتن آمریکا..اون موقع مث الآن شرایط سخت نیود...بعد برگشت راحت میشد کارای من 9 ساله و اریک 14 ساله رو راس و ریس کرد و فرستاد..اما عمو همه چی رو خراب کرد..تو گوش بابا خوند و خوند تا راضیش کرد که نفرسته مدارک مارو..که ایران بهتره..که بچه ها اینجا خوب رشد میکنن..عموم..کسی که الآن میگه پسرم اگه بخواد 15 میلیون براش ودیعه میذارم و هر طور شده ظرف 1 ماه از ایران میبرمش..کسی که وقتی میدونست من موبایل میخوام خطی رو که برای پسرش خریده بود و خاک میخوردو یه تعارف نزد..کسی که وقتی خط خریدم گوشی خودشو که بنجل شده بود گفت وردار ولی پسرش از دبی برای خودش دبلیو 800 آورد که سه ماه بعدش فروخت..
دوسش دارم..عمومه...بلده چطوری با مردم کثیف مث خودشون تا کنه..بلده وقتی سرشو کلاه میذارن برعکس عمل کنه..اما نمیبخشمش..اگه حرف نمیزد..اگه بابامو منصرف نمیکرد من الآن اصلا فارسی بلد نبودم حرف بزنم..

الآن تقصیر من نیست که نمیتونم به هر آگهی اعتماد کنم..تقصیر من نیست که دانشگاه بازی در میاره و ثبت نامم نمیکنه...تقصیر من نیست که وضعم اینطوریه...من یک درصد این زندگی رو هم نمیخوام..نمیخوام..نمیخوام!!

اما من میرم..میبینین که میرم..و به اون چیزایی که میخوام میرسم..این خط این نشون..

پ.ن: فشار مامانم بیشتر شده..غیبت هی وقت و بی وقت منو بپذیرید..
پ.ن.ن: پست های بعدی یه داستان خواهد بود که نویسنده ش خودمم...حسودی م شد به نیوشا..هر چند..خودم تو بلاگ قبلی یه داستان نوشته بودم..

دوشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۵

انقد دلم میخواد دوباره برم دانشگاه..
یادش بخیر..کلاس دودر می کردیم..صبا واسه اتوبوس خودمونو جر می دادیم..
دوس دارم باز شب امتحان تا کله سحر بشینم خرخونی کنم..
اما دوس ندارم این کنکور لعنتی رو بدم..دوس ندارم!!!


ديگر تمام شد..نگراني بي حد و اندازه ام را ميگويم..مهرباني دلسوزانه تر از مادر را، دلواپسي ها را..

ديگر تمام شد همه آن توروخدا مواظب خودت باش تو جاده ها، همه آن برو دکتر ها، همه آن الهي بميرم ها..

به درک..هر کسي هر طور دلش ميخواهد زندگي کند..مگر من مادرشم يا دايه مهربانتر از نميدانم چه..

به اينجايم رسيد ديگر (همان زير گلو را ميگويم!) ..خسته شده ام..هيچ کسي قدر نمي داند، آخرش هم متهم مي شوي به بي معرفتي و دوست بد بودن.. بس است هر چقدر ناز کشيدم..!

يک مقدار سنگدلي بد چيزي نيست..يک مقدار خشک بودن..به روي هر کسي مي خندي مي آيد سواري ميگيرد!

شنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۵

جایی رو میشناسین تو تهران کتاب کرایه بده!؟ ارزون بگیره ها...!!!

جمعه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۵

آقای صدا و سیمای بسیار غیر محترم:

شما خجالت نکشیدی سریال مستانه رو همزمان با سریال محبوب جواهری در قصر نشون دادی که من نتونم یانگوم رو ببینم؟!

الهی درد بگیری!

پنجشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۵

دیوانه دیدید؟ خب خوشبختم..من ورونیک شون هستم!!!

می شینم یه جریانی رو که قراره پیش بیاد رو، حالا هر طوری که باید پیش بیاد خوب یا بد..حلاجیش میکنم..بعد مثلا چیزای بد توش رو..مثلا دعواشو..یا جایی که قراره کار به نفع من پیش نره رو قشنگ تو ذهن خودم مجسم میکنم..بعد براش قشنگ یه گزارش آماده میکنم که بیارمش تو بلاگ!!!

خداییش عقلم پاره سنگ بر میداره!!!

چهارشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۵

بر و بچ والن همگی مبارک..
جواب کامنت ها تو خود کامنت دونی من خواهد بود...اوکی؟!

سه‌شنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۵

اریک رفته کچل کرده..انقدم ناز شده که خد ا میدونه..
برگشته خونه میگه ورون هر چی ژل و تافت دارم مال تو!!!
من مرده این دستو دلبازیشم به خدا!

شنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۵

در یک اقدام ناگهانی امروز یه مانتو کتون خریدم و یه چیزی شبیه پالتو...
از ظهر به اینورم دارم قربون صدقه پستی بلندی های بدنم میرم ....
اینم بگم که از فروشگاه کندلوس تو میدون 7 تیر خریدم که حراج بود... یعنی اینا انقدر پرسنلشون خوش برخورد ن..انقدر آدمای خوبین که حد نداره!
بنده هم باز یک عدد فروشنده دیدم و عنان دل بر کف دادم و از این صوبتا..کسی میشناستشون؟!

بهم پول ندادن آ...اما من وظیفه درم تبلیغ کنم...از کندلوس خرید کنید..مانتو، پالتو، کفش، کیف، روسری، شلوار

جمعه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۵

ورون خیلی خسته س..
ورون بلاتکلیف ه..
ورون نمیدونه چیکار باید بکنه..
ورون مونده سر دوراهی که نه..چند راهی..
ورون یه جورایی غم داره..
ورون نمیدونه هدفش چیه..
ورون انگیزه نداره..
ورون خیلی ضعیف شده..
ورون دست رو هر چی میذاره خاکستر میشه..
ورون نمیدونه چشه..

ورون اما، یه دنیا دوستای خوب داره که واشو دارن!

چهارشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۵

ورون سالمه...خودمم!!!!
میام..کامپیوترمو تازه آوردم خونه...
یه کاری باید جور شه دعا کنین جور شه...زیاد بیام!!!

سه‌شنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۵

اصولا غیبت میگن بد چیزیه..در همین راستا:

ورون: مامان، دیدی؟ گفت پالتوشو 100 و خورده ای گرفته..اصلا مالی م نبود..حالا بگو این همه خرج میکنی یه ریزه خوشگل میشی؟!
مامان: نه بابا، اینا این همه خرج لباس میکنن زورشون میاد یه عطر بخرن..
ورون: آره..هی میگفت این عطر ننا رچی رو بو کردی؟ مردم تا حالیش کردم نینا ریچی ه....

من و غیبت؟ نه بابا!!!

شنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۵

کامپیوترم خرابه باز..اذیتم میکنه نمیدونم چشه!!

اینجام نمیدونم چرا همچین شده نوشته هاش!!!
آموزش رانندگی هم مالید..برف بی موقعی بود...!

بذارید خودمو پیدا کنم..دوباره روزی چند تا پست میذارم...

اما باور کنید..انقد ناراحت میشم که براتون کامنت نمیذارم..به خدا وقت نمیکنم..شما بیاین یه هفته خونه ما جای من..دیووهنه میشین بسکه این مامانم هی غر میزنه!!!

جمعه، دی ۲۲، ۱۳۸۵

سلام، خوبين؟

واي دلم يه ريزه شده بود واسه اينجا.... (شبيه اين وبلاگاي دفتر خاطراتي شد!)

نبودم، بله..تقريبا دو هفته....

کامپيوترم به رحمت خدا رفته بود، خودمم به رحمت اصفهان رفته بودم..

مرسي از نگراني ها..ببخشيد..

حالا جواب کامنت هاي پست قبل رو اينجا ميدم..اما از اين به بعد اگر کامنتي جواب داشت تو خود کامنت ها مي نگارم!!(ادبيات رو دارين که؟!)

جواب ها:

(قبلا عرض کنم که لطف کنين يه جوري بخونين که بهتون بر نخوره..البته من هيچوقت چيزي نميگم که ناراحت کنه کسي رو..اما خب اگه چيزي بود بذاريد به حساب بيسوادي من که فارسي قشنگ بلد نيستم!)

دزدکي : پوتين؟ مرسييييي...يه دنيا...خريدم اما يه دونه..!

دماندن ( درسته اينجوري؟ ): واي شکمو، دوس دارم منم..مخصوصا از اينا که روش نيس توت فرنگي، توشه!

نيوش جونم: خوشگل سال نو توام مبارکا..ستريپ؟! خوب عزيزم پول توشه..من پايه م...راستي..اسممو گفتي موقع مستي؟! من که ويسکي خوردم جات خالي..اسم خودمم يادم رفته بود!!! جنبه رو داري که؟!

آقاي Ho-Z : اي خسيس!!!

وب نوشته: وبلاگ من مال شما..اصلا رنگشو وردار، قالبشم وردار اگه ميخواي...شکلات رو هم مرسي..Rafaello باشه لطفا!

ستايش: سوسک پيشکش خودت..کله تو ميکندم!!! کامنت هام نميدونم چشونه والله!

استاد کوچولو: ممنونم، احتياجمه!

پرديس: جوراب؟ اه اه..پيف پيف..!ما ميگن هر چه از دوست رسد نکوست!

شقايق: واااااااااااااي، يعني کاش واقعا مي آوردي برام...تو اين چند وقته آخر بد شانس بودم!

جناب Podi : انقد تو خونه پوما پوما کردم مامانم عصباني شد گفت ديگه اسمشو نيار..اما چشم هنوز روشه!

فروغ: خوشت مياد ملت رو اذيت کني؟ آره آره؟! بدجنس..!

گلپر: مرسي جونم، اونوق بايد ديار بلگستان جمع ميشدم ي عکس مينداختن که بذارم توش!

محمد: باباااااا! ولخرجي نکن توروخدا... من جينگول خودمو باز کردم..کثيف شد، بعدشم رو اعصابم بود هي ميرفت تو چش و چارم!!!

پيمان: خدايي؟! به خدا کار ميکنم، عين سگ جون ميکنم اگه موقعيتش باشه!

سارا: عزيز دلم، من 62 اي رو زياد نميشناسم، فقط بلاگشو ميخونم و کامنت ميدم..دوستم هست، اما خب لابد دليلي داره که نيومده..اما چشم..اگه منو قابل بدونه بهش ميگم که بياد!

کورال: دستت درست..يعني ته هديه س.!

خزان نوشت: آشنا ميشيم جانم...اما بي زحمت برا من skittle بذار کنار..چون ترشه دوس دارم!!!

استفراغ: خب شما لينکيدي بي اجازه..ما که چيزي نگفتيم...بار وبلاگت زياد ميشه.. اما بي شوخي..لطف کردي... آزمايش؟ هان؟! مگه چيزي نا معلومه؟!

ستاره: آره خيلي خوب کاري ميکردي...فقط 22 تومن SMS اومده برام!!!

سيما: آخه چي بگم آخه؟! سوسک؟

ماما: جا ميشدي زير درخت!؟

رها: سال من نو شده! حالا تو ميخواي کادو ندي نگو سال نو ه من و تو نيست و اينا!!!

هورمزد: چه عجب تشريف آوردين؟ بدم طلاکوب کنن کامنتت رو... بعدشم که خب ميدونم که کوفت هم نميذارن...اما دل خوش کنک ه..!

آذر: عزيزم، من چند بار اومدم وبلاگت اما نوشته هات قاطي پاتي مياد..نميدونم چي شده..در ضمن..خرس عروسکي دوس دارم زياد..مرسي!

آنجليکا: يعني من خب نميدونم چي بگم..مامانوئل به اين مهربوني...بوس!

خاک: آره؟!

بينگالا: از کيسه خليفه ميبخشي مگه؟! ارزوني خودت جانم...برا من همون جنتامايسين بيارين!!

شايان: خب البته بنده به فعاليت فيزيکي احتياج دارم! اما احيانا منو ميمون که فرض نکردي؟!

همادخت: مگه من ناراحت بودم که نمي اومدم؟!

عادت ميکنيم: بلاگت برام باز نميشه...چرا آيا؟! ذوق ميکردم آره خيلي..جا ميشدي تو ام؟

نامرد: همين که برگشتي خودش هديه س..!

تيچر شدنم هم رف واسه ترم بهمن..شانس دارما!!!

مامان: ورون، ديدي مامان زن عموت گفت ميخواد بره پلکاشو بکشه؟؟

ورون: آره خب، سر پيري و از اين صوبتا!

مامان: منم ميخوام برم خالهامو بردارم، بيني م رو هم جراحي پلاستيک بکنم..

ورون: جونم؟!

چش نزنين ها..از فردا ميخوام برم ثبت نام آموزش رانندگي....واي فک کن!!!

هان راستي..امروز صب با قدوم خود طباخي سعيد رو مزين فرموديم!!!! البته من زبون سفارش دادم که اندازه يه قاشقشو خوردم..!

شنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۵

یه سوال جدی جدی جدی:
فردا شب سال نو ه..با فرض اینکه شما بابانوئل یا مامانوئل بودین چی برای من میذاشتین زیر درخت؟!

جمعه، دی ۰۸، ۱۳۸۵

ورون: سلام آقا، شمع میخوام..3 تا 2، یه دونه هم 6!
مغازه دار: ماشالله چه پر سن و سال!!!
ورون: هاااان؟!

هر هر هر!!

پ.ن: امتحان کیش رو قبول شدم!

یکشنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۵

طبق معمول داشتم بلاگاي به روز شده رو ميخوندم که تو بلاگ تپش کور ديدم ايشون راجع به خودشون نوشتن و اينا..يه کم فوضولي کردم ديدم بعله..ي جور بازي شروع شده..

البته خب بنده انقد تيتيش بودم که سريع دلم واسه خودم سوخت و در عين حالي که ننه من غريبم بازي در مي آوردم براي ايشون، شروع کردم دونه دونه بلاگارو خوندن که ديدم بيست و دوي lovely زحمت دعوت منو کشيده..(ناگفته نماند که تو ليست ايشون بودم، اما خب خواستن حق کسي ضايع نشه ديگه!)..

بعدش ديگه تنبلي کردم و ننوشتم..بعد ديدم مهرواژ جون و زيتونک جون و شقایق عزیزم و مارمولک عزیز هم بنده حقير رو دعوت کردن و من آی خوش به حالم شد...چون داشتم دق مي کردم..

يک- تولدم 31 خرداد ه، اوايل (يعني اونوقتا که هنوز نميدونستم طالع بيني چيه) اصلا خصوصيات شون رو نداشتم..اما به تدريج، حالا نميدونم در اثر تلقين، يا خواست خودم، شدم يه خردادي اصل..يعني چي؟ دو و يا چند شخصيتي..آدم moody اي هستم..هم ولخرج م(دوستاي دانشگام ميدونن که کرور کرور خرج ميکنم!) و هم خسيس( اينم خيلي ها ميدونن!)..يه حرفي رو (مثلا کپل) اگه امروز بگي ناراحت نميشم، اما فردا که بهم بگي دنيا رو رو سرت خراب ميکنم!

دو- توانايي فوق العاده اي دارم در خندوندن مردم، توليد کردن انواع صدا، بلند صحبت کردن، و نشوندن لبخند به لبهاي کسي که سال تا سال نميخنده!

سه- معتقدم مامانم برادرم رو بيشتر از خود من دوست داره (اينطور هست!) و براي اين جريان و خيلي مسايل ديگه زير لب به مامانم فحش زياد ميدم..

چهار- در طرفه العيني از کور در ميرم و عصباني ميشم، ديگه نگاه نميکنم ببينم کيه..

پنج- معتادم به اينترنت، تي وي و ماهواره و ميوزيک، و صد البته به SMS که ديگه دارم overdose ميکنم!

شش- با همه جور آدمي راحتم و راحت تا ميکنم، با کسي هم تعارف ندارم.

هفت- هميشه آرزوي مشهور شدن رو داشتم، حالا به هر طريقي.. خيلي شده که خودمو يه خواننده تصور کردم..تازه از وقتي Nick Lachey از Jennifer Simpson جدا شده هميشه اونو نامزد خودم کردم.

هشت- اون چيزايي رو که دوست دارم برام اتفاق بيفته رو بازي ميکنم، مثل يه زندگي حقيقي، اکثر اوقات تو دستشويي چون فرنگيه!

نه- اضطراب ندارم، اما قبل از اتفاق هاي خاص دلم درد ميگيره و قلبم ميزنه و ميلرزم..نمونه بارزش وقتي ميخوام برم دماوند..ولو براي دعوا با آموزش!

ده- تعريف و تمجيد رو دوست دارم..وقتي ازم تعريف ميشه دست و دلم ميلرزه..

پنج تای بعدی رو هم عرض به حضورتون که اکثرا نوشتن..اما آفتاب پرست، کاغذباد، بينگالا، پدرام، شاسکول، گلپر، نازلی، آذر، خيال، يه 62 يی، پوريا، دماندن ، مرغک، بنیامین، ملنگ بانو، فروغ و مریم رو دعوت میکنم!

شنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۵

بابایی..دیشب زبونم نچرخید چیزی بگم..
دیگه مث پارسال نمیتونم برات کلی جمل قشنگ بگم..
بابایی..بیشتر و بیشتر از همیشه عاشقتم و دوستت دارم..
مبارکه تولدت..

پنجشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۵

یه سوال؟
یه معلم خصوصی زبان برای یک ساعت و نیم تدریس چقد باید پول بگیره؟
به جواباتون احتیاج دارم..
یک مقدار زیادی ما بی جنبه تشریف داریم.

چش زدین جینگول رو؟ دیروز 100 متر تو ولیعصر دنبالش گشتم، بچه م افتاده بود زمین!

سه‌شنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۵



اینم عکسای جینگولم..ببخشید دیگه من امکانات ندارم با خود موبایلم گرفتم اونم که کیفیت نداره..لطف کنید خوشگلتر از این تصورش کنید!!
دیشب اریک تب و لرز داشت..دو سه بار هی داد زد ورون، بیا اون یکی پتورم بنداز روم..انقد دلم براش سوخت..اما الآن بهتره انگار..
قبض تلفن هم اومده..از اونجایی که ما تو ده کوره زندگی میکنیم هیچجوره نمیتونیم نه وایرلس بگیریم نه ای دی اس ال..اینکه نت بنده بصورت جدی جدی تحریمه..خیلی خیلی کم خواهم اومد!
امتحان مجدد کیش قراره 4 دی برگذار بشه..دعا یادتون نره..
گفته بودم بدون لینک کامنت ندین نه؟! اگه میبینین نمیشه اضافه کنین لینکتون رو پایین کامنت زحمت بکشید بنویسین خوهش میکنم..
پینگ ها رو همچنان تو بلاگرد انجام بدید...
لینک ها رو هم یه آدم خیر پیدا کنم میگم بذاره براتون..
اونایی که نتونستن شماره 97 همشهری جوان رو پیدا کنن دلشون بسوزه من همین دیروز از کیوسک خریدم!

یکشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۵

رفتم از این جینگولک ها خریدم که میزنن به گوشی..آدم برفی ه، دماغشم هویج ه..انقده خوشگله..
اما دیگه نمیتونم گوشی مو بذارم تو جیبم..میشکنه خب دماغش!!!

شنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۵

اختلاف سنی اختلاف سنی ه! چه چند ماه باشه چه چند سال!!
عزیزم، تو با جمله زیبای بالا که دو سال پیش بهم گفتی منو مدیون خودت کردی..
درک اسفل السافلین..
انقده اینو دوس دارم...هی دوس دارم بگمش!

جمعه، آذر ۱۷، ۱۳۸۵

ديويد اومده بود خونه مون.
روي يه صندلي درست نزديک در آشپزخونه نشسته بودم و يه کاغذ که مال ديويد بود دستم بود و داشتم مي خوندمش.
ديويد اومد بره تو آشپزخونه و يه نگاه به من انداخت و گفت: ورون چي داري ميخوني؟
دستمو کشيدم و گفتم هيچي..احساس کردم ناراحت شد.
پا شدم رفتم تو آشپزخونه، کنارش وايسادم، کاغذارو دادم دستش و گفتم: اينو داشتم نگاه ميکردم.
نگام کرد و گفت: خوشگلم، من دارم کارامو بکنم از اينجا برم، مياي باهام؟
وقتي با خجالت جواب مثبت دادم ازم خواست مدارکمو بدم بهش تا کارارو درست کنه..
ساعت چهار و نيم صبحه، از خواب بيدار شدم..چقد خواب قشنگي..ديويد رو 10 ساله دوست دارم، عاشقشم، 10 سال با عشقش هر لحظه زندگي کردم و هر وقت ديدمش دست و دلم لرزيده..چقد خواب خوشگلي بود، ديويد توي خواب دوسم داره، اينم خودش کليه، چون عشق من يک طرفه بوده!
وقتي ساعت 9 صبح خوابمو واسه دوستم تعريف کردم گفت: بهت نگفتم، چون نميدونستم هنوزم ديويدو دوست داري، ديويد کاراشو کرده. منتظر ويزاس که بره..
و دنيا يه بار ديگه روي سر من خراب شد، داغ دلم تازه شد...

سفرت به خير، اگه ميري از اينجا تک و تنها تا يه شهر دور
برو که رفتن بدون ما ميرسه به يه دنيا نور

حالا من نشستم، تک و تنها، دارم به مرگ تدريجي عشقم نگاه ميکنم..دارم تيکه هاي شکسته قلبمو تماشا ميکنم...دارم لحظه به لحظه عشقمو مرور ميکنم، دارم خند هاشو به ياد ميارم..

عاشقم هنوز...

براش هميشه آرزوي خوشبختي دارم، گرچه هيچوقت دوستم نداشت..خودم با احساس خودم بازي کردم، 10 سال يا شايدم بيشتر نخواستم قبول کنم که دوستم نداره! مث روز اول و حتي بيشتر و بيشتر دوسش دارم..

ميميرم برات، آرزومه که ميدونستي که من ميميرم برات..

از صب تا الآن 100 بار اين آهنگ ميميرم برات رو گوش دادم و باهاش گريه کردم، ديويد اولين و آخرين عشقي بود که براش هق ق گريه کردم..تنها کسي که صدها بار اومد به خوابم و منو از عشقش مطمئن کرد!

مامان وقتي فهميد، نگاه غمگيني بهم انداخت! فهميد دخترش چه حالي داره..

دارم ميميرم!

پنجشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۵

به یک عدد جنس مذکر از نوع انسان (آقا، پسر، مرد) برای انجام عمل شنیع خیانت با یک خانم در مقابل بنده(یعنی اینکه من مورد خیانت دیده باشم) نیازمندیم.

چهارشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۵

بی پولی خیلی بد دردیه...
طرف میره بوت زارا میخره 80 تومن، ما زارای وطنی 15 تومنی م نداریم که بخریم!!!
خدایا شکرت!

سه‌شنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۵

اولندش که ماوس خراب بود یکی جدید گرفتم خراب تر از قبلیه س...یعنی هی میرینه بهم!
دومندش که این بلاگ رو سوییچ کردم رو بتا اینه که نوشته هاش عین کتیبه های مصری شده!
سومندش که این بلاگ رولینگ و بعضی از این فیلتر ها رو اعصاب منن!
در آخر اینه که مخلصیم فقط کامنت بدون ایمیل و لینک ندین..

یکشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۵

به يه نتيجه جالب رسيدم: اکثر پسرايي که تو زندگي من بودن اول اسمشون فر بود:
فرهاد، فرشاد، فرخ، فربد، فربد، فرهاد، فرشيد..
بعد از اينا بيشترينشون علي بودن!!
بعد اينا نميدونم...

جمعه، آذر ۱۰، ۱۳۸۵

وااااااااااای...باز 1 سانت برف اومد ها! زرتی مدرسه ها رو تعطیل کردن جوجه های شیرین عسل یه وقت حل نشن...